۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

رمز هستی

گرفتم صد هزاران قرن نوری
بتابد هور و نورافشان شود ماه

عیان گردد،نهان گردد،پیاپی
همین روز و همین سال و همین ماه

به آهنگ تو،اجرام سماوی
برقصند اندرین نیلینه خرگاه

چو ابنای بشر،آبای علوی
به حکم جبر،با نظمی روان‌کاه

بگردند و بزایند و بمیرند
ره هستی،چه طولانی،چه کوتاه

از آن زادن،ازین مردن،چه حاصل
جهان را یا تو را،الله الله

ز راز نیستی و رمز هستی
چرا ما را نخواهی خواست آگاه

چرا در پرده باید راز خلقت؟
چو هستی را،تویی رهبر،تویی شاه

درون‌ها تیره شد زین شام تاریک
خداوندا،چراغی نِه درین راه

جهان‌بینی،چنین گوید که:خلقت
سراپا زاده از یک اشتباه است

مرا مادر،درین محنت‌سرا زاد
نپندارم که جز اینم گناه است

وگر ناکرده جرمی دارم،اینک
بلای زندگانی،عذرخواه است

مرا زین عمر طولانی چه حاصل
که با هر روز آن صد ماجرا هست

مرا خود کفر مطلق گر زند را
خدایم،رهبر و داور،پناه است

هویدا،نور حق،در هر جمال است
عیان،ذات خدا،در هر گیاه است

دگر جا،می‌درخشد نور خورشید
در اینجا،گر شب است و شب،سیاه است

نمی‌دانم چه می‌گویم،خدایا
تو می‌بینی که نابینا و چاه است

.
.
( دیوان-422/23 )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر