۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

چه خواهد شد

گرت روزی به کام خویشتن بینم چه خواهد شد
و گر از گلشن وصلت گلی چینم چه خواهد شد

سرم بالین بیماری گرفت آخر ز غمخواری
اگر یک شب گذاری سر به بالینم چه خواهد شد

ز پشت پایت ار چون گرد برخیزم چه پیش آید
به پای سروت ار چون سایه بنشینم چه خواهد شد

تو چون عمری گزیدی جا درون جان به شیرینی
شبی گر جا در آغوش تو بگزینم چه خواهد شد

گلی از گلشن وصل تو ای گلزار زیبایی
اگر بویم چه خواهد رفت اگر بینم چه خواهد شد

چو دل بردی و دین بردی ز دلداران و دینداران
حسابت با من بیدل که بی دینم چه خواهد شد

جهانی شادمان شد از تو ای سرمایه شادی
اگر شادی دهی بر من که غمگینم چه خواهد شد

تو صاحبدلی،من بینوا،لیک از در رحمت
اگر لطفی کنی بر من که مسکینم چه خواهد شد

مرا رخساره از پیری پر از چین است لیک ای مه
اگر دستی کشی بر روی پر چینم چه خواهد شد

.
.
( خاشاک-45 )

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

داد خواهی

داد،اگر خواهی ز دنیا،این جهان را داد نیست
کآخر او هم،همچو ما،در کار خود آزاد نیست؟

هر کسی از دور،نقشی دیده،عشقی باخته ست
ورنه در عالم،عروس بخت را،داماد نیست

عقل در سر داری و سودای شادی،در دل است
آخر ای دیوانه،آنکو عقل دارد،شاد نیست

عشق هم،دلبسته ی جاه است و تا خسرو به جاست
بهره مند از بوسه ی شیرین،لب فرهاد نیست

از که نالم؟ برکه نالم؟ کاندرین خاموش جای
نیست گوشی باز و ما را هم،سر فریاد نیست

ای برادر،در همه کاری میان رو باش،از آنک
داد مطلق نیز چندان خوشتر از بیداد نیست

1330
.
.
( دیوان-75 )

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

بیهودگی

خدا را حاصل من چیست زین بیهوده بودن ها
به جز حسرت کشیدنها و غم بر غم فزودنها

بسم از چشم گریان اشک ناکامی ستردنها
بسم در سوگ یاران نغمه ی ماتم سرودنها

هزاران رنگ و نیرنگ از فلک دیدیم و حیرانیم
که مقصد چیست گردون را ازین بازی نمودنها

از آن خاک مذلت بر سر مسکین فشاندنها
ازین تاج سعادت از سر خاقان ربودنها

تو پنداری عدم را نیست آثار وجود اما
هزاران برتری دارد به بودنها،نبودنها

گریزان شو،گریزان از تملق پیشگان ای گل
که خوارت میکنند آخر ازین بیجا ستودنها

نصیحت از پدر نشنیدم و فرزند مسکین را
ملامت میکنم از این نصیحت ناشنودنها

1345
.
.
( دیوان-51/2 )

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

حال اسیران

سینه پر آتش و دل پر خون است
بنگر حال اسیران چون است

فقرم از ثروت قارون بیش است
رنجم از صبر خدا افزون است

کاسه ی چرخ شکسته ست و دریغ
کان هم از طالع ما وارون است

شرمش آید ز شکایت ور نه
حال لیلی بتر از مجنون است

گر سر بنده نوازی داری
وقتش ای جان جهان اکنون است

.
.
( دیوان-78 )

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

باد نیستی

برگ هستی را به باد نیستی در داده ام
از اجل هم در فنای خویش پیش افتاده ام

شاخکی خردم که از مسکین نوازی های عشق
پیش طوفان حوادث همچو کوه استاده ام

کی به دوش دوستان بار گران خواهم شدن
کز سبکباری ز دوش خویش هم افتاده ام

مرگ تلخ و زندگانی تلخ،یارب چون کنم
من که خود از بهر مرگ و زندگانی زاده ام

آرزوی رفتم از شهر هستی نیست لیک
گر سفر پیش آیدم در هر نفس آماده ام

من نه دین دارم نه دنیا دارم اما در سخن
دین و دنیا را به راه دوست از کف داده ام

1315
.
.
( دیوان-134 )

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

می شکند

او چو خاموش نشیدند دل من می‌شکند
ور بگوید سخن،آن را به سخن میشکند

آب در روی من از شرم رخ یار شکست
آب هم ای عجب از طالع من میشکند

بس که گفتم مشکن خاطر مسکین و شکست
گر بگویم سر خود را مشکن،میشکند

بختن آنگونه بلند است که از گوشهی بام
اگر افتد دگری،گردن من میشکند

.
.
( دیوان-112/13 )

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

عشقی که بود و هست

با تو ای جور آشنا،عشقی که ما را بود،هست
وان صفای دل که ارباب وفا را بود،هست

قدر ما را همچو قدر عشق ما نشناختی
لیک شوری کاین دل عشق آشنا را بود،هست

خاک راهت نیست جانا،ورنه بهر چشم ما
همچنان خاصیتی کان توتیا را بود،هست

نقش ما را گر تو از خاطر ستردی باک نیست
آن حقیقت،وان صفا کاین بینوا را بود،هست

من ازو غافل نیارم شد که عشق افتاده ام
ورنه از ما غفلتی،کان دلربا را بود،هست

آن نوازشهای شور افزا که او را بود،نیست
وان جنون عشق و شیدایی که ما را بود،هست

.
.
( دیوان-85/6 )

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

سر افشانم

رها کن،تا ز دامان،گرد هستی را برافشانم
دل خون گشته را،با سر به پای دلبر افشانم

طریق جانفشانی را به سرمستان بیاموزم
شراب شادمانی را،به هشیاران برافشانم

چنان ذوق پر افشانی ست ذرات وجودم را
که گر دیوانه یی بالی بر افشاند،پرافشانم 1  

ندارم دردی،اما آنچنانم خسته از هستی
که گر دست اجل مویی ز من حواهد،سرافشانم

نمی گویم خطا،اما تغافل هاست در دنیا
که گر دستم رسد،روزی به پای داور افشانم

دزآشوب 1330 

1-بال به معنی دست،و پرافشانی به معنی جان سپردن است
.
.
( دیوان-127)

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

آیینه ی ماه

دوش در آیینه ی مه نقش سیمای تو دیدم
ماه رو روشن تر از هر شب ز رویای تو دیدم

پرتو مه،نغمه ی جو،رقص گل،موسیقی شب
هر چه را دیدم نشاط افزا ز سودای تو دیدم

نور خاصی داشت مه عطری فرحزا داشت صحرا
یا که تصویری ز حسن عالم آرای تو دیدم

اندر آن دنیای زیبایی به هرجا دیده بستم
روی زیبای تو دیدم،روی زیبای تو دیدم

مست رویای تو بودم وندران رویای مستی
خویش را افتاده همچون سایه در پای تو دیدم

آمدم سرخوش ز عشق و آرزو در کویت اما
جای خالی بود آوخ آنچه بر جای تو دیدم

1334
.
.
( دیوان-132 )

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

من بودم و او بود

دیشب همه شب در برم آن سلسله مو بود                        من بودم و او بود

می بود و سه تا بود و صبا بود و سبو بود                       من بودم و او بود

دامان چمن پر گل و در دامن گلزار                               من بودم و دلدار

مه دلکش و گل نغز و هوا غالیه بو بود                          من بودم و او بود

آنگه که چمن بود پر از نغمه بلبل                                 من بودم و آن گل

آن گل که سراپا همه رنگ و همه بو بود                         من بودم و او بود

چشمان من از اشک سعادت شده لبریز                           وان گلبن نو خیز

چون شاخ گل افتاده به پیرامن جو بود                            من بودم و او بود

می خورد به صد ناز و بصد ناز میم داد                         بوسی ز پیم داد

آنجا که نه غیر و نه رقیب و نه عدو بود                         من بودم و او بود

او از می و من از می عشقش شده از دست                     او سرخوش و من مست

لب بسته و در سینه بسی راز مگو بود                           من بودم و او بودم

گه زیر گل سرخ و گهی زیر گل زرد                            آن ماه زمین گرد

میرفت و دلم در پی او از همه سو بود                           من بودم و او بودم

با او به چمن خوشدل و سر مست چمیدم                         دیدم من و دیدم

نیکوئی خو در خور زیبایی رو بود                               من بودم و او بود

همصحبت من او شد و همصحبت او من                          در دامن گلشن

معشوقه نکو عشق نکو حال نکو بود                              من بودم و او بود

از نام و نشانش چه سرایم سخن ای دوست                      بگذر ز من ای دوست

روح من و عشق من و آمال من او بود                           من بودم و او بود
.
.
( خاشاک-68/9 )