‏نمایش پست‌ها با برچسب غزلیات پژمان بختیاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غزلیات پژمان بختیاری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

ما کیستیم

ما کیستیم حاصل عهد شکسته‌یی
در راه عمر رفته غبار نشسته‌یی

در دست شوق ما ز امید دراز ما
دانی چه مانده رشته‌ی از هم گسسته‌یی

سربار اجتماعم و بیهوده مانده‌ام
بر گردن زمانه چو دست شکسته‌یی

در راه عشق چابک و چالا کم ار چه نیست
در قالب شکسته به‌جز روح خسته‌یی

تندی بس است قهر بس آخر تبسمی
ای نقش آرزو که به خاطر نشسته‌یی

بی‌ارزشیم در نظر خلق روزگار
چون ساغر شکسته و عهد نبسته‌یی

 

 
شلمزار بختیاری 1325
 
.
.
( دیوان-183 )

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

می‌تراود

از تن شیرین او عطر جوانی می‌تراود
از وجود ظاهرش عشقی نهانی می‌تراود

از خموشی از تبسم از نگه از هرچه دارد
نور هستی عطر گل‌های جوانی می‌تراود

از گلوی مرمرین وز سینه‌ی آیینه‌رنگش
با فروغی خاص آب زندگانی می‌تراود

زنده‌ی جاوید گردد هرکه با آن مه نشیند
کز سراپایش حیات جاودانی می‌تراود

از تبسم‌های او نقش تغافل می‌گریزد
وز خموشی‌های او شیرین‌زبانی می‌تراود

از کدامین گلشنی ای گلبن خرم که از تو
در جهان ما صفای آن جهانی می‌تراود

در زمین چیزی نمی‌بینم که مانند تو باشد
آسمان‌ها زان وجود آسمانی می‌تراود




تهران1318
.
.
( دیوان-114 )

۱۳۹۳ مهر ۷, دوشنبه

عشق خاموش

گذشت آنکه دلم در شکنج موی تو بود
گذشت آنکه جهان پر ز گفت‌گوی تو بود

گذشت آنکه سراپای من ز جذبه‌ی عشق
بسان آینه مجذوب روی و موی تو بود

خدای عشق من و آرزوی من بودی
چه سود کآرزوی من نه‌آرزوی تو بود

بسان صورت دیوار چشم حسرت من
به هر طرف که روان می‌شدی به سوی تو بود

خبر نداشتی ای آب زندگانی من
که مرگ تشنه‌لبی بر کنار جوی تو بود

تو فتنه جویی و در طبع من نبود افسوس
خشونتی که سزاوار طبع و خوی تو بود

چه نغمه‌های مخالف شنیدم و نزدم
رهی که درخور طبع بهانه‌جوی تو بود

تو قبله‌گاه رقیبان شدی و من خجلم
که از چه قبله‌ی دل سال‌ها ز روی تو بود

سخن ز کندن دل گفتم و غلط گفتم
قسم به موی تو کاین قصه هم به بوی تو بود

 
.
.
( دیوان-116/17 )
( خاشاک-49 )

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

مژگان دامن‌گیر

هر که را سودای آن گیسوی دامن‌گیر نیست
گر همه دیوانه باشد،قابل زنجیر نیست

روی گل زیباست،گر پیرش ببیند ور جوان
جسم من گر پیر باشد،آرزویم پیر نیست

داستان عشق،جزیی از کتاب انبیاست
وین کتاب آسمانی را،ره تفسیر نیست

جذبه‌ها،در دیده‌ی زیبا نگاهان،دیده‌ام
هیچ دستی،همچو مژگان تو،دامن‌گیر نیست

عشق زیبا را ببین،ای جان،که پیش‌ اهل دل
در میان زشت و زیبا،آنقدر توفیر نیست

من مسلمان کافرم گو کافرم خواند حریف
عاشقان را وحشتی از تهمت و تکفیر نیست


.
.
( دیوان-89 )

۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

در می‌زند

باز عشقی حلقه بر در می‌زند
باز دل در سینه‌ام پر می‌زند

آهی از دامان لب پر می‌کشد
اشکی از مژگان تر سر می‌زند

روی او چون آذری افروخته‌ست
طره‌اش دامن بر آذر می‌زند

زیر گیسویش بلورین‌شانه‌اش
طعنه‌ها بر آب کوثر می‌زند

روح من بر شاه‌بال عشق او
در بهشت آرزو پر می‌زند

لشکری از عقل و دین دارم ولی
شاه من بر قلب لشکر می‌زند

تهران 1315
.
.
( دیوان-113 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۷, دوشنبه

در راه

دوش در راه الهیه چو ماهت دیدم
دلنشین‌تر ز تمنای گناهت دیدم

روشنی‌بخش دلم روی چو آیینه‌ی توست
اثری در رخ آیینه ز آهت دیدم

ماه در اشک تو و اشک تو در دامن چشم
گوهری بود که در مهرگیاهت دیدم

در چمن از پس باران بهاری بینند
آنچه در سبزه‌ی نم‌ناک نگاهت دیدم

مگر از مرگ رقیبم خبری بود تو را
که چو مه در دل شب جامه سیاهت دیدم

 

 
قلهک 1338
 
.
.
( دیوان-130 )
 
 

۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

غزل

خواب از سرم به یاد رخت پا کشیده‌است
عقلم ز خانه رخت به صحرا کشیده‌است

دست غم تو دامن اندیشه‌ی مرا
بگرفته و ز پی تو به صد جا کشیده‌است1

آن شمع جمع را چه غم از آنکه بی‌دلی
با یاد او ز خلق جهان پا کشیده‌است

ای دیده خون ببار که دامن‌کشان برفت
سروی که در کنار تو بالا کشیده‌است

گر منزل نشاط و صفا نیست،گو مباد
آن بارگه که سر به ثریا کشیده‌است



1-این مضمون از دیگری‌ست شاید هم از من بهتر ساخته باشد:
یک‌جا  نمی‌روی که دل ناصبور من ..... تا بازگشتن تو به صدجا نمی‌رود
.
.
( دیوان-84 )
( خاشاک-230 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

چرا می‌بری

دل از دست ما می‌بری
ندانم چرا می‌بری

بدین قهر و بیگانگی
دل از آشنا می‌بری

مرا در کمند جفا
به نام وفا می‌بری

چنو سایه‌ی خویشتن
به هر سو مرا می‌بری

نپرسم کجا می‌روی
ندانم کجا می‌بری

چو از دلبری غافلی
دل ما چرا می‌بری


.
.
( دیوان-170 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

پایان زندگی

ای شاعر از حیات تو چیزی نمانده است
اینجاست مرگ و راه گریزی نمانده است

در این بساط کهنه که دنیاست نام او
در خورد آرزوی تو چیزی نمانده است

دردا که از دیار عزیزان و دوستان
روزی برون روی که عزیزی نمانده است

شادم که جنگ عمر به پایان رسید از آنک
در طبع خسته تاب ستیزی نمانده است

در کیسه‌ی فتوت عالم به عهد ما
منّت خدای را که پشیزی نمانده است

ما درخور تمیز نبودیم و باطل است
این ادعا که اهل تمیزی نمانده است




در بیماری اردیبهشت 1348

.
.
( دیوان-83 )

۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

غم آمد

شادی ز دلم رخت سفر بست و غم آمد
پیغام جگرسوز تو ای دوست هم آمد

جان داد به تن گرچه پیام سفر آورد
خطی که از آن پنجه‌ی شیرین‌قلم آمد

تا پا به ره عشق نهادیم ز هر سو
غم بود و بلا بود که در هر قدم آمد

گفتم که نشاط آید و آن ماه بیاید
خون گریه‌ کن ای دیده که او رفت و غم آمد

در دیده و لب اشک غم و خنده‌ی شادی
این سال به سال آمد و آن دم به دم آمد1

این ذره‌ی ناچیز که راهش به عدم بود
در ملک وجود از چه ز شهر عدم آمد

 
 
 
1-گر بخندم آن به هر سالی است گوید زهرخند ... ور بگریم آن به هر روزی‌ست گوید خون،گری (انوری)
 


1341
 
.
.
( دیوان-110/11 )

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

خسته

من ازین زندگی کسل شده‌ام
خسته زین مشت آب و گل شده‌ام

از خود از زندگی ز عمر ز مرگ
به کسالت قسم کسل شده‌ام

بس که شد رانده مرگ ازین خانه
از رخ مرگ هم خجل شده‌ام

یه حقیقت،به راستی،به خدا
که ز خود نیز منفعل شده‌ام

چون چناری که از درون سوزد
از دل خویش مشتعل شده‌ام

نه ز فرزند و زن که از در و بام
بس که نالیده‌ام خجل شده‌ام




  1348
.
.
( دیوان-142 )

۱۳۹۳ شهریور ۱, شنبه

زخم دل

اشک آمده‌ست و دامن مردم گرفته است
پیچیده آه و راه ترنم گرفته است

منگر دهان خنده‌زنم را که این دهان
زخم دل است و نقش تبسم گرفته است

می‌خانه هست و باده‌کشان را نشاط نیست
ساغر تهی نشسته دل خم گرفت است

نه دشمن ایمن از آسیب او،نه دوست
گویی زمانه طینت کژدم گرفته است

دارم هزار گونه شکایت ز دست دوست
دردا که ناله راه تکلم گرفته است

بیزارم از علاقه و ابراز عشق تو
کو رفته‌رفته رنگ ترحم گرفته است

گویی سپاه عشق تو ملک دل مرا
چنگیز وش به قهر و تهاجم گرفته است




1341
.
.
( دیوان-79/80 )

۱۳۹۳ مرداد ۲۷, دوشنبه

پرسش بی‌جواب

کاخ امّیدم،بر آب است ای رفیق
خانه‌ام،از بن خراب است ای رفیق

بس کسا،که‌ش خر گذشت از پل،ولی
«پول» ما،آن‌سوی آب است ای رفیق1

تیره‌روزم،آفتاب بخت من
تا قیامت،در حجاب است ای رفیق

پیکرم،از سوز دل،مانند موی
روز و شب،در پیچ و تاب است ای رفیق

با خدا دارم حسابی طرفه،لیک
موعدش یوم‌الحساب است ای رفیق

چیزها پرسیده‌ام از او،ولی
پرسش ما بی‌جواب است ای رفیق2

ظاهرا تدبیر کار ما و تو
در کف جامی شراب است ای رفیق


 
 
1-پول: پل(این کلمه سابقا با همین تلفظ به کار می‌رفته است و در متون ادبی هم استعمال فراوان دارد)
2-جواب ابلهان خاموشی است.
 
.
.
( دیوان-167 )
 

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

وحشی‌نگاه

عقل را دیوانه‌ی وحشی‌نگاهی کرده‌ام
دیده را آیینه‌ی چشم سیاهی کرده‌ام

دیدن آن روی زیبا حد هرکس نیست لیک
خوش‌نگاهی بر رخت دزدانه گاهی کرده‌ام

دیر زی ای گل که امید دراز خویش را
حاصل از روی تو با کوته‌نگاهی کرده‌ام

ای شراب زندگانی خفته بودی مست و من
کام جان را تازه از جام گناهی کرده‌ام

این غبار تیره یعنی جان دردآلوده را
خواب‌گاه عشرت از دامان ماهی کرده‌ام

از دهان شانه بردم تاری از موی تو را
ای عجب اندیشه‌ی روز سیاهی کرده‌ام

در بر آن شاه خوبان شکوه بردم از غمش
گر شکایت کرده‌ام باری به شاهی کرده‌ام



 1347

.
.
( دیوان-126 )

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

کهن‌سال

اگرچه کهن‌سال و فرسوده‌ایم
به روی جوانان دل آسوده‌ایم

مزن خنده بر روی پرُچین ما
که ما نیز روزی جوان بوده‌ایم

به معنی جوانیم در عشق دوست
به صورت اگر پیر و فرسوده‌ایم

ز ما سر مپیچ ای خداوند حسن
که بس سر برین آستان سوده‌ایم

به عشق تو سوگند و راه وفا
که جز راه عشقت نپیموده‌ایم

تو گر عمر ما کاستی باک نیست
که ما بر وفای تو افزوده‌ایم

تو را هم به پیش اندرست ای جوان
رهی را که پیش از تو پیموده‌ایم

 
.
.
( دیوان-151 )
( خاشاک-174 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

چیزی به‌نام زندگی

سال‌ها چیزی به‌نام زندگانی داشتم
خواب مغشوشی در آغوش جوانی داشتم

آرزویی،حسرتی،خوابی،خیالی،قصه‌یی
یک چنین چیزی به‌نام زندگانی داشتم

خنده‌یی از جهل و مستی داشتم بر لب از آنک
غفلتی از غم به‌نام شادمانی داشتم

در فراخای جهان از تنگ‌چشمی‌های خلق
خاطری آسوده از بی‌آشیانی داشتم

زیستم با تنگ‌دستی‌های طاقت‌سوز لیک
آنچه را آزادگان دارند و دانی داشتم

شکوه از بی‌هم‌زبانی کم کن ای عارف که من
در کنار او فغان از بی‌زبانی داشتم




رستم‌آباد 1339

.
.
( دیوان-146/47 )
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت: امروز پایان دو سالگی وبلاگ هست :)

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

دشمن

آن دشمنی که دوست نگردد دل من است
آن عقده‌یی که حل نشود مشکل من است

از دشمنان چگونه شکایت توان نمود
جایی که پاره‌ی تن من قاتل من است

آمد بهار و غنچه‌ی گل خنده زد به شاخ
آن غنچه‌یی که خنده نبیند دل من است

بی‌غم نبوده‌ام نفسی تا که بوده‌ام
گویی که غم سرشته در آب و گل من است

شاخ غمی است،دانه اشکی است،ای دریغ
از کشته‌ی وجود همین حاصل من است

غرقم به بحر حیرت و راه نجات
دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است

شادان به یک نگاه که غافل کند کسی
گر هست در زمانه،دل غافل من است

گفتم: مرو به‌جز دل من در دل کسی
گفتا که: این خرابه کجا قابل من است

.
.
( دیوان-78/9 )
( خاشاک-278 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

دیروز بود،امروز نیست

چشم و دل را روشنی زان روی بزم‌افروز نیست
سایه‌ی او بر سرم دیروز بود،امروز نیست

دی جوان‌تر بودم و دیوانه‌تر در کار عشق
تا نگویی آتشم را گرمی دیروز نیست

با محبت،با صفا،با حیله می‌آید به دست
طایر وحشی است این دل،مرغ دست‌آموز نیست

شادکامان جهان را ز آه ناکامان چه باک
سردمهران را بر آتش گر نشانی سوز نیست

روی زیبا دیدن و حیران شدن خواهم ز چشم
ورنه بی‌حاصل بود چشمی که عشق‌آندوز نیست

 
.
.
( دیوان-88 )

۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه

گلبن تازه

دلبری شوخ و باوفا دارم
گلبنی تازه در سرا دارم

خوش‌دلم کاندر آشیانه‌ی خویش
تازه‌رویی دل‌آشنا دارم

گر به کار افتدم گره غم نیست
نازنینی گره‌گشا دارم

رفت سرمایه گر ز کف گو رو
چون تو گنجی گران‌بها دارم

نوش‌داروی من تویی،تو چه باک
مگر دوصد درد بی‌دوا دارم

من هم ای گل درون سینه‌ی خویش
دلی آکنده از وفا دارم

گر تو در این جهان مرا داری
من هم ازین جهان تو را دارم


 
 
 
رستم‌آباد شمیران 1329
 
.
.
( دیوان-132 )
 

۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

عزلت‌گزیده

با آنکه پا ز صحبت عالم کشیده‌ام
جز مردمی ز مردم عالم ندیده‌ام

دردم ولی به جان و تن خود فتاده‌ام
خارم ولی به پای دل خود خلیده‌ام

پرتو دهد محبت یاران چو شمع و من
چون شعله از نسیم تعلق رمیده‌ام

بر سبزه‌ها چمند چو پروانه خلق و من
چون عنکبوت گوشه‌ی عزلت گزیده‌ام

گویی سرشک حسرت و رنجم که با سکوت
در تیره‌شب ز دیده‌ی کوری چکیده‌ام

یک گل نه،یک ثمر نه،که یک برگ خشک هم
از شاخ عمر و گلشن هستی نچیده‌ام




دزاشیب 1332

.
.
( دیوان-144/45 )