۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

وحشی‌نگاه

عقل را دیوانه‌ی وحشی‌نگاهی کرده‌ام
دیده را آیینه‌ی چشم سیاهی کرده‌ام

دیدن آن روی زیبا حد هرکس نیست لیک
خوش‌نگاهی بر رخت دزدانه گاهی کرده‌ام

دیر زی ای گل که امید دراز خویش را
حاصل از روی تو با کوته‌نگاهی کرده‌ام

ای شراب زندگانی خفته بودی مست و من
کام جان را تازه از جام گناهی کرده‌ام

این غبار تیره یعنی جان دردآلوده را
خواب‌گاه عشرت از دامان ماهی کرده‌ام

از دهان شانه بردم تاری از موی تو را
ای عجب اندیشه‌ی روز سیاهی کرده‌ام

در بر آن شاه خوبان شکوه بردم از غمش
گر شکایت کرده‌ام باری به شاهی کرده‌ام



 1347

.
.
( دیوان-126 )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر