۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

گل افسرده

خرم امشب گل من از چه گل روی تو نیست
نگه خاص تو در طره ی جادوی تو نیست

جان به قربان تو اینگونه پریشان منشین
که مرا تاب پریشانی یک موی تو نیست

از من سوخته راز دل آشفته مپوش
که مرا هیچ نهان از تو به گیسوی تو نیست

گره از ابروی زیبا بگشا بهر خدای
چین غم دلبر من درخور ابروی تو نیست

رنگ پژمردگی از چهر درخشنده بشوی
ای گل تازه که گل تازه تر از روی تو نیست

تلخ منشین لب شیرین به تبسم بگشای
که به جز لعل تو شیرین تری از خوی تو نیست

مرتجلا ساخته شده
.
.
( دیوان-93 )

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

کمند عشق

بوی گیسوی خوشت،ساخته سرمست مرا
مست گیسوی تو ام من،مده از دست مرا

نام آزادی ام از دفتر اندیشه سترد
جان به قربان کمندی که چنین بست مرا

جز تو و عشق تو و نام تو و صحبت تو
به سرت،گر سر سودای دگر هست مرا

نشدم صید کس و عمر به پنجاه رسید
چون به دام تو فتادم منه از شست مرا

مستم از عشق و روا نیست که بیگانه و خویش
گذر آرند و ببینند چنین مست مرا

منم ای دوست به گردنکشی انگشت نما
سرو من،در بر یاران چه کنی پست مرا

1-شست:دام
.
.
( دیوان-54 )

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

به تو احتیاج دارم

به تو ای فرشته سیما به تو احتیاج دارم
به تو ای امید دلها به تو احتیاج دارم

تو اگرچه بی نیازی ز من و ز شور عشقم
من دلشکسته اما به تو احتیاج دارم

لب و چشم و گوش و هوشم به ره تو مانده بر در
بنگر که من سراپا به تو احتیاج دارم

تو بهشت آرزویی و منم سزای دوزخ
ولی ای بهشت رویا به تو احتیاج دارم

به نگاه بی گناهت که گناهکارم اما
چه کنم بگو خدا را؟ به تو احتیاج دارم

میگون1347
.
.
( دیوان-133 )

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

ترجمان

سوزش دل را نسیم آه می داند که چیست
آه را قیمت دل آگاه می داند که چیست

آتش دل قصه یی پیچیده دارد ای عزیز
شرح آن را ترجمان آه می داند که چیست

روح دنیا خوار را با پرتو ایمان چه کار
راز وجدان را دل آگاه می داند که چیست

رحمتی کن بر دل من کآتش سوزنده نیز
معنی افسردگی را گاه می داند که چیست

شاید ار ناخوش نماید خاک راهت ای سوار
پای عریان قدر خاک راه می داند که چیست

معنی تسلیم را،خودداری از تسلیم یافت
ورنه جذبه ی کهربا را کاه می داند که چیست

این سر شوریده را تاب کلامی نیز نیست
فر تاج خسروی را شاد می داند که چیست

.
.
( دیوان-87/8 )

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

دیوانه ام امشب

شمعم ز چه سرگشته ی پروانه ام امشب
فرزانه ام از چیست که دیوانه ام امشب

لب تر نشده از باده هنوزم،ولی از شوق
شد خانه پر از نعره ی مستانه ام امشب

بیگانه شدم از همه یاران و عزیزان
با خویش هم ای وای که بیگانه ام امشب

پا تا به سرم دل شد و افتاد به زلفش
تا چنگ بر آن طره زند شانه ام امشب

ای ماه شب چارده این جلوه گری چیست
خورشید جهان آمده در خانه ام امشب

خورشید هم آن به که دگر رخ ننماید
کان ماه قدم هشته به کاشانه ام امشب

.
.
( دیوان-64 )

۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

ندارد

رحمت به دل من دل یارم که ندارد
گوشش خبر از ناله ی زارم که ندارد

گر دهر شور غرق گل و سبزه چه حاصل
آن خرمن گل ره به کنارم که ندارد

سر تا به قدم آه شدم ناله شدم لیک
اینها اثری در دل یارم که ندارد

آن گل سخنی از دل تنگم که نپرسد
آن مه خبری از شب تارم که ندارد

شوریده سر اندر پی صیاد چه تازم
صید افکن من قصد شکارم که ندارد

1-هدایت طبرستانی لله باشی فرماید:
چون بردی ار برم ای دهر،یار و یاران را .... ازین چه سود کآورده ای بهاران را
بهار گرچه شگرفست و باغ گرچه بدیع ... بدل نشانید این هر دو روی یاران را

.
.
( دیوان-100/01 )
( خاشاک-264 )

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

نمی بینم چرا

عاشقان را شورشی در دل نمی بینم چرا
هستی از کف داده ای عاقل نمی بینم چرا

عالمی ویران شدست از سیل و اینجا خلق را
یک نفس غافل ز آب و گل نمی بینم چرا

محمل لیلی روان گشته ست و مجنون ها ز پی
لیک لیلائی در آن محمل نمیبینم چرا

عاقل و دیوانه در هر کوی و برزن هست،لیک
یک نفر دیوانه ی عاقل نمی بینم چرا

1-اشاره است به سیل های هستی شوی آغاز سال 1348 و بی همتی مردمانی که در تهران،مانند همیشه سرگرم خرید و فروش زمین بودند و مصداق این مثال حکیمانه:عالمی را آب ببره،ما را خواب می بره

.
.
( دیوان-49 )

۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

کوی صلح

آرزو دارم که در آغوش ناز آرم تو را
جان من،مانند عمر رفته،باز آرم تو را

پای نازت،گر به قهر،از کلبه ی ما دور کرد
من به کوی صلح،با دست نیاز آرم تو را

پیر و بیمارم،ولی در آرزوی دیدنت
سخت جانی می کنم،چندان که باز آرم تو را

سازگاری ها نمایم،گوشمالی ها برم
تا دمی،ای چنگ بی قانون،به ساز آرم تو را

تا تو را در خاطر آید،ز آنچه با ما کرده ای
نامه ها و عکس های دلنواز آرم تو را

.
.
( دیوان-53 )

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

چشم قهوه ای

افسانه ی نگاه تو بیخوابی آورد
گیسوی تابدار تو بیتابی آورد

خوابم ز دیده رفت که آن چشم قهوه ای رنگ
داد آن می ام که لذت بیخوابی آورد

شعر نگاه و نغمه ی موزون قامتت
صدها ترانه در سر فارابی آورد

در زیر پیرهن تن چون آب آسمان
کو؟ تا به عشوه پیرهن آبی آورد

از من به باغبان بهشت برین بگو
یک گل بدین تراوت و شادابی آورد

.
.
( دیوان-105 )

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

ز ما بگیر

بوسی بده از آن لب و جان را ز ما بگیر
جامی بیار و هر دو جهان را ز ما بگیر

جانی است در تن من و بوسی است در لبت
این را به ما عطا کن و آن را ز ما بگیر

دشمن تراشِ هستی ما شد زبان ما
افسانه ای بگو و زبان را ز ما بگیر

سرمایه ی غرور،نشان است و نام ما
نامم به باد رفت،نشان را ز ما بگیر

زان جام عقل سوز شرابی به ما بده
و اندیشه ی زمین و زمان را ز ما بگیر

سرمست غفلتیم و گران گشته خواب ما
ای مشت فتنه،خواب گران را ز ما بگیر

ای عقل،نقش سود و زیان را از دل بشو
ای عشق،فکر پیر و جوان را ز ما بگیر

.
.
( دیوان-119/20 )