۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

مرده پرستی

سوکواران مجللسی آراستند
مرده یی را شاد و خوشدل خواستند

هرکه بود آنجا ز خویَش خوب گفت
خوب گردد هرکه شد با خاک جفت

مردگان خوبند اما زندگان
غرق بدنامی ازین تازندگان

هر یکی از دیگری گوید بدی
آه ازین بدکاری و نابخردی

بد نباید گفت آری مرده را
نیست آزردن سزا آزرده را

لیک اگر باشد کسی صاحب نظر
زنده است از مرده صد ره خوبتر

زندگان هم مردگان خواهند شد
در صف آزردگان خواهند شد

نیک ازینان گو که صاحب زیستند
مردگان محتاج نیکی نیستند

گر بدند ار نیک در دارالقرار
با خدای خویشتن دارند کار

زنده با زندست دمساز ای عزیز
زنده پرور باش ای صاحب تمیز

مردگان را با خدای خود گذار
زندگان را خوب گوی و خوب دار

خوب شو جانا به مسکین زندگان
مردگان آتی اند این زندگان

.
.
( دیوان-187/88 )

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

طریق شاه مردان

بنده را «آزاد» اگر نامد کسی،آزاد نیست
بلبل،ار در باغ گل محبوس گردد،شاد نیست

آن که از گلزار آزادی،به بویی خوش خوشدل است
جای اگر در چشم آزادی کند،آزاد نیست

مملکت را جان من،آزاد کن،آباد نه
زانکه آبادش کند آزادی،ار آباد نیست

آن که خون،در راه آزادی نریزد،نیست مرد
وانکه سر،در پای آزادان نبازد،راد نیست

زینهار،از رهزنان توده،راه خود مپرس
کجروان،را،جز طریق کج،رهی در یاد نیست

می نشانندت سبک،در زیر زنجیری گران
گر تو را بیمی به دل،زین حزب کج بنیاد نیست

ار تو خود گردن نهی،زنجیر استبداد را
جرم آن بر توست،بر زنجیر استبداد نیست

بنده گردد ملت،ار میدان آزادی نیافت
قسمت خسرو شود شیرین،اگر فرهاد نیست

الله الله،دل منه بر رهزنان توده یی
کاخ حزب توده را،جز بر خیانت لاد نیست

نغمه ی حق،از گلوی ناحق،ار خیزد خطاست
منظر دل،جایگاه جلوه ی اضداد نیست

پیر را،گفتم:«طریق سربلندی چیست؟»گفتا:
«جز طریق شاه مردانم،رهی در یاد نیست»

با کج اندیشان،جهاد و با جفا کیشان،نبرد
راستان را سازشی،با خیل کج بنیاد نیست

حق طلب زی،راد زی،روشن روان زی،پاک زی
بیش از اینت،حاجتی بر وعظ و بر ارشاد نیست

 1324

1-لاد:پی،بنیان
.
.
( دیوان-11/12 )

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

جگری سوخته

در سینه و دل آتشی افروخته دارم
از شمع محبت جگری سوخته دارم

منگر تو به لبخند که غم های جهان را
در این دل ماتم زده اندوخته دارم

در سینه ی مادر نه،که در پشت پدر هم
دیدم که دلی زار و غم آموخته دارم

تا صبح قیامت سخن از جور تو می رفت
دردا که من از شکوه لبی دوخته دارم

.
.
( دیوان-135 )

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

بوسه بر دامن شیراز

ای صبا گر بوسه دادی دامن شیراز را
خوش سلامی بر ز من آن جلوه گاه راز را

می نشستم چون غباری خسته بر دامان او
سازشی گر بودی آوخ طالع ناساز را

عابدآسا بردمی بر تربت سعدی نماز
کز نمازش خجلت آید زاهد غماز را

بنده وش بر جای پای خواجه می سودم جبین
گر درنگی بود این عمر سبک پرواز را

تا ز راه گوش جانی تازه بر دلها دمد
نغمه یی گو ساز کن آن رند خوش آواز را

سجده گاه عارفان و کعبه ی صاحبدلان
خاک شیراز است ای خوش مردم شیراز را

.
.
( دیوان-49/50 )

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

کم است

جانا وفا و مهر تو از بهر ما کم است
یا آنکه در سرشت تو مهر و وفا کم است

ما و رقیب هر دو نگنجیم در دلت
ما می رویم زانکه در این خانه جا کم است

من مست مهر یارم و دانم که مهر یار
از بهر غیر بی حد و از بهر ما کم است

مشتاق دوستی دل درد آشنای ماست
دردا که در جهان دل درد آشنا کم است

هرگز نبوده عدل به میزان روزگار
یا خلق را وظیفه زیاد است یا کم است

جانا گرسنه چشمی عاشق عجیب نیست
او را طمع زیاد و شما را عطا کم است

بر شاخسار حسن فراوان نشسته اند
مرغان دلفریب،دریغا هما کم است

.
.
( دیوان-77 )

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

شوق گریه

دل ز شوق گریه یی مستانه می سوزد مرا
عاقلان رحمی که این دیوانه می سوزد مرا

آتش دوزخ نسوزاند دل بی درد مرا
ساقی مجلس به یک پیمانه می سوزد مرا

عاقلان را مرگ مجنون بی تفاوت بود لیک
قصه گو،با نقل آن افسانه می سوزد مرا

خار خشکم،شاخ بی برگم،نمی دانم ولی
خویش می سوزد مرا،بیگانه می سوزد مرا

قلانک بختیاری 1338
.
.
( دیوان-55 )

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

می روم امشب

از کوی تو ای ماه برون می روم امشب
با سینه یی آغشته به خون می روم امشب

دیوانگی ام از دل این شهر فزونست
زان روی به صحرای جنون می روم امشب

تا با خودم آسودگی ام نیست پس ای دل
از شهر نه،کز خویش برون می روم امشب

از کوی تو گر قدرت بیرون شدنم نیست
البته ازین عالم دون می روم امشب

.
.
( دیوان-64 )

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

شصت و دو سالگی

چند باید زنده بودن زندگانی بس مرا
من نه می میرم،نه خواهد کشت ازین پس کس مرا

زندگی زندان بود پیران بد فرجام را
همتی ای مرگ،بیرون بر ازین محبس مرا

حاصل شصت و دو سالم بود ناکامی و رنج
چیست سود زندگی بهر خدا زین پس مرا

این زمین بر شاخ هستی میوه ای ناپخته است
تلخ کامی ها رسد زین میوه ی نارس مرا

خود گرفتم مستی آور بود جام زندگی
کامرانی یس،خوشی بس،عیش و مستی بس مرا

گرگان 1340
.
.
( دیوان-57 )

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

آفت عمر

عمر من آفت جان گشته،به سر می برمش
لنگ لنگان،سوی دنیای دگر می برمش

اشتیاق عدم آنگونه عنان می کشدم
که گر از پای در افتاد،به سر می برمش

گرچه دل غوطه به دریای تعلق زده لیک
دست می گیرم و زین لجه به در می برمش

اندرین کلبه ی دلتنگ توقف تا چند
قصه می گویم و خوش خوش به سفر می برمش

حاجت جنت اگر در به رخم بست چه باک
راه کج میکنم و سوی سقر می برمش

.
.
( دیوان-122/23 )