۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

غزل

امروز درین خانه مهی مهر لقا بود
ماهی که رخش مایه آسایش ما بود

از کار فروبسته‌ی ما باز شد امروز
آن عقده که در کار فروبسته ما بود

امروز چسان پیرو آیین وفا شد
آن ماه که بیگانه ز آیین وفا بود

من بی‌خبر از خویشم از آن شوخ بپرسید
یک‌سال کز این خسته جدا بود،کجا بود

گر بود جدا روی تو از دیده‌ی خون‌بار
عشق تو که در سینه ما بود بجا بود

آن شوخ بشر بود به چشم همه،اما
در چشم من خسته خدا بود،خدا بود

.
.
( دیوان-115 )
( خاشاک-119 )

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

نمی‌کنی،مکن

هیچ دل‌شکست‌گان،یاد نمی‌کنی،مکن
خاطر ما به بوسه‌یی،شاد نمی‌کنی،مکن

من به خیال روی تو،شادم و گفت و گوی تو
گر تو ز ما و عشق ما،یاد نمی‌کنی،مکن

.
.
( دیوان-481 )

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

دوست شهرت‌پرست

در عرصه‌ی تعارف و جولان‌گه خیال
نام مرا و نام ترا اختلاف‌هاست

نام من اوفتاده به چاه از فروتنی
نام تو برکشیده به چرخ از گزاف‌هاست

وین را مخالفت نتوان خواند ای عزیز
گر با توام به صورت و معنی خلاف‌هاست

تو راه لاف پوی و فرا پیش رو از آنک
دنیای من بریده ز دنیای لاف‌هاست

.
.
( دیوان-467 )

۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

هنر

کاخ جهان را چو افراختند
عرصه‌ی جولان هنر ساختند

مغز هنرور چو درخشان شود
سنگ سیه لعل بدخشان شود

از گهری تیشه‌ی تندیس‌گر1
صد بت حوری‌مثل آید به در

از هنری خامه‌ی صورت‌گران
شهره شود حسن پری‌پیکران

چیست هنر؟ آینه‌یی صیقلی
هرچه جمیل است درو منجلی

چیست هنر؟ آنچه فزاید شگفت
وانچه ترا از تو تواند گرفت

ناله‌ی مضراب نوازنده‌یی
رقص در اندام برازنده‌یی

نغمه‌یی از سینه‌ی دل،خاسته
پرده‌یی از روی خوش آراسته

آنچه رود در دل و راه‌ت زند
پنجه به دامان نگاه‌ت زند

آنچه خوشایند بود گوش را
وانچه فریبنده بود هوش را

باغ خوش و منظر خاطر پسند
زمزمه‌ی کوته و شعر بلند

صورتی از جنگل و دریا و کوه
پیکری آراسته با صد شکوه

هر یک از این‌ها به دگرگون صور
هست نمایش‌گر کاخ هنر

نقش طراز کمر بیستون
از دل خارا گهر آرد برون

در کف بهزار چو جنبد قلم
لعبتی آید به وجود از عدم


* * *

قصه‌یی از شور هنرور شنو
عالم دل‌داده و دلبر شنو

پیکر موسی چو تمامی گرفت2
ماند هنرمند از آن در شگفت

لعبت خودساخته‌اش جان گرفت
شیفته انگشت به دندان گرفت

گفت که ای پیکر علوی سرا
حرف بزن،حرف! خموشی چرا؟



1-تندیس‌گر:مجسمه‌ساز
2-مجسمه‌ی موسی،شاه‌کار میکلانژ هنرمند بی‌نظیر ایتالیایی
.
.
( دیوان-228/29 )

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

کم که هست

مال و جاه ار نیست ما را خاطر خرّم که هست
ور نباشد برگ شادی،سینه‌ی بی‌غم که هست

عشرت ناکرده بسیار است،دل خرسند دار
ملک جم گر قسمت ما نیست،جام‌جم که هست

حرص را دندان شکستم کز ضرورت‌های دهر
نانی و سامان عشقی بایدم،آن هم که هست

ایمنی با تندرستی هست و وجه باده نیز
گر دمی دیگر نباشد،گو مباش این دم که هست

گر به کوشش برنیامد کام افزون‌خواه ما
در پناه عشق،باری خاطر خرّم که هست

وز به قدر همتت نعمت نبخشد روزگار
سازگاری کن فراوان،گر نباشد کم که هست

گر در آن عالم نیابم وصل حوران بهشت
دولت دیدار مه‌رویان این عالم که هست

سبزه‌یی خُردیم و فارغ ز آفت لب‌تشنگی
موج باران گر نخیزد قطره‌ی شبنم که هست

گر حریفم با زبان زخمی زد و از دیده رفت
آنکه بر زخم دل ما می‌نهد مرهم که هست

معنویت گر نیابی،ترک هم‌نوعان مگوی
سیرت آدم رها کن،صورت آدم که هست

ور به دریای حقیقت ره نبردی باک نیست
در کف ما زان حقیقت صورتی مبهم که هست



شهریور 1346 شیراز
.
.
( دیوان-86/7 )

۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

بال شکسته

گردون گذر عقابی،از گردش زمانه
روزی به دام صیاد افتاد و ماند بسته

از بهر رستگاری زد بال و پر برافشاند
باشد که دام صیاد گردد ز هم گسسته

سعی عقاب نگسست تاری ز دام و او را
شد بال و پر شکسته شد روح و جسم خسته
 
*          *          *

من هم‌چو آن عقابم در دام زندگانی
مسکین و دست‌بسته در کنج قفس نشسته

اقبال نامساعد ایام ناموافق
دل از امید کنده دست از نشاط شسته

از ناکسان به رنجم چون شرم و مانده عمری
در صحبت لئیمان چون طالع خجسته

زحمت کشم که جویم جانی ز بند فارق
کوشش کنم که یابم جسمی ز دام رسته

شد دام من گران‌تر زان سعی و جهد و اکنون
در کف نمانده ما را غیر از پری شکسته

.
.
( دیوان-456/57 )
(خاشاک-121 )

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

عفت ذاتی

روح طبیعت گل هستی زن‌ست
اشک صفا نغمه‌ی مستی زن‌ست

رنگ وفا جلوه‌گر از روی اوست
شرم و حیا سنگ ترازوی اوست

آنکه زنان را چو گل آراسته‌ست
از گل او جلوه‌گری خواسته‌ست

عشوه‌ی او بانی کاخ بقاست
نسل بشر باقی ازین ماجراست

لیک غروری‌ست درو، کاین غرور
داردش از راه خیانت به دور

ترس خدا،نام پدر،مهر شو
هست ز صد راه نگهبان او

شرم و حیا،موهبتی ایزدی‌ست
ایزدی آن دیده که بی‌شرم نیست

پرده‌ی شرمت به رخ افکنده باد
دولت ناموس تو پاینده باد

.
.
( دیوان-237 )

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

آشنای عشق

آشنای عشق کردم خاطر آزرده را
با شراری شعله‌ور کردم دل افسرده را

عشق را تجدید کردم در خزان زندگی
بسته‌ام بر شاخ گلبن غنچه پژمرده را1

آن پری بی‌مهر،در دست آمد و بی‌قهر رفت
باد خواهد برد آری گنج باد آورده را

آب حیوان گر به تاریکی نهان ماند رواست
نیست ذوق زندگانی مردم دل‌مرده را

گو بگیر این نیمه جان را ای شکار افکن بگیر
زندگی لطفی ندارد صید پیکان‌خورده را

آتش ما تیز تر کرد آن فسون‌گستر که گفت
از نصیحت می‌دهم تسکین دل آزرده را2

1
-از این بیت گرفته شده است:
گر فلک با من هم‌آغوشش نماید عیب نیست .... باغبان بر چوب بندد گلبن نوخیز را
2-اشاره است به مطلع بسیار لطیف «حالتی ترکمانی» که گوید:
از نصیحت می‌دهم تسکین دل آزرده را ... نیست مرهم جز زبان نخجیر پیکان‌خورده را

.
.
( دیوان-58 )
( خاشاک-255 )

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

خطر

ای دل آسوده گرفتار تو
هست جدا کار دل از کار تو

چشم تو بازست و خیال تو پاک
نیستت از صحبت ناپاک،باک

لیک در آن دم که دل از دست رفت
هرچه مرا بود و تو را هست،رفت

پیشتر از عقد زنا شوهری
چون شوی ای زهره جبین مشتری

بسته شود چشم تو و گوش تو
باز شود بهر وی آغوش تو

زین خطر ای گوهر تابان بترس
تا نشود گوهرت ارزان،بترس

حال تمنای دگر می‌کنی
پس چه بجا ماند اگر می‌کنی

*          *          *

گر تو هم امروز شوی کدخدای
بهر شب وصل چه ماند بجای

.
.
( دیوان-231/32 )

۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

تجدد

با پسران،انجمن آراستن
گفتن و بنشستن و برخاستن

باب زمان است و هر آن کس که هست
رسم زمان را نگذارد ز دست

می‌روی،آهسته به مشکوی او
تا که شوی با خبر از خوی او

لیک در آن محفل مهر و فروغ
هر دو نگویید به غیر از دروغ

اوست جوان‌مرد و تو تقوی‌شناس
او همه احسان،تو سراپا سپاس

تو صنمی ساخته از عطر و نور
او،ملکی چشم بد از روش دور

رسم نو،ار دلکش و مطلوب نیست
رسم کهن نیز،چنان خوب نیست

کاخ سعادت نشود ساخته
با کمک همسر نشناخته

چاره چه سازم که درین سنگ‌لاخ
کفش تو تنگ است و بیابان فراخ

حد وسط،راه میانه طلب
زان ره ناصاف مرو،این طلب

.
.
( دیوان-230 )