۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

یکی از خصال کریم‌خان

شنیدم که یک‌روز دارای زند
که بختش قرین بود و تختش بلند

یکی انجمن ساخت ز ایران‌سران
سخن رفت از کارهای گران

تملق‌گران گردن افراختند
ز اوصاف او قصه‌ها ساختند

از آن تیرگی شاه روشن‌نفس
سته‌گشت و غرش‌کنان گفت:بس

مسازید ازین بیش خوش‌بین مرا
مخواهید گم‌ره‌تر از این مرا

مرا حسنی ار هست هم عیب‌هاست
از آن‌رو که بی‌عیب مطلق خداست

گرم پرده بر عیب‌ها گسترید
به من از پدرکشته دشمن‌ترید

یکی گفت:فرمان جهان‌دار راست
ولی گر نرنجد ز گفتار راست

تنش زورمندست و برنده‌تیغ
رعیت نمی‌ترسد از او دریغ

چو این قصه دارای ایران شنفت
بدان داستان‌زن بخندید و گفت

رعیت گر از ما نترسد چه غم
که از او نترسیم ما نیز هم

گر او را به دل نیست بیم از کریم
مرا هم به خاطر ازو نیست بیم

نه او ترسد از ما و نه ما ازوی
درین عرصه زورآزمایی مجوی

.
.
( دیوان-211/12 )

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

سلام به شیراز

سلام من به تو ای جلوه‌گاه خواجه و شیخ
که زیر بام فلک خوش‌تر از تو جایی نیست

سلام من به تو ای شهر عشق و شعر و شراب
که بی تو گلشن احباب را صفایی نیست

سرای عشقی و جای مهین و کاخ امید
قسم به عشق کز آن خوب‌تر سرایی نیست

سلام من به تو ای سعدی بلند سخن
که چون تو شهر ادب را سخن‌سرایی نیست

سلام من به تو ای حافظ،ای فرشته‌ی مهر
که بی‌نوای تو این باغ را نوایی نیست

سلام من به تو ای ماه‌روی شیرازی
که جز هوای توام در جهان هوایی نیست

ز اشتیاق تو پر می‌زند دلم چه کنم
که دل‌نشین‌تر از آن آشیانه جایی نیست

دلم به دست تو و جای عشق توست،بیا
بیا که جز تو درین شهر دل‌ربایی نیست

وصال هم‌چون تویی را به چون منی ندهند
که تکیه‌گاه شهان،جای هر گدایی نیست

.
.
( دیوان-438/39 )

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

ببین

موج گیسو نگر،آرامِ بناگوش ببین
سایه و روشن آن زلف سمن‌پوش ببین

رقص اندام و پر افشانی پیکر دیدی
گوش بگشای و سخن‌گفتن گیسوی‌ش ببین

همچو گل‌برگ شکن‌یافته،در طره‌ی او
دم به دم جلوه‌گری می‌کند آن گوش،ببین

گر خموش است لب بوسه‌نوازش،غم نیست
دفتری ساخته از چشم سخن‌گوش ببین

ور به سردی نگرد سوی تو،افسرده مشو
سردی عشوه مبین،گرمی آغوش ببین

سخن تلخ ندیدم که بگوید،ور گفت
سخن تلخ رها کن،لب پرنوش ببین


رم 1336
.
.
( دیوان-161/62 )

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

رهرو

تا رهرو عدم شد جسم شکسته‌ی ما
آسایشی عجب یافت اندام خسته‌ی ما

تا راه نیستی شد بر روح ما گشاده
صدها گره گشودند از کار بسته‌ی ما

بر خاک غم‌نصیبان آهسته بگذر ای باد
تا بر نخیزد از جای گرد نشسته‌ی ما

ما را ز خواب نوشین ای صور بر می‌انگیز
خوش آرمیده در خاک جسم شکسته‌ی ما

رویی سیاه داریم ای اشک همتی کن
باشد که شسته گردد روی نشسته‌ی ما


*          *          *


در خاک تیره خفتم سوزان و اشک‌ریزان
خاکستر ندامت بر فرق خویش بیزان

بر خاطر عزیزان گر بار من گران بود
رفتم که رفته باشم از خاطر عزیزان

سنگ دغل نهشتیم اندر ترازوی کس
تا سنگ ما چه باشد باری به روز میزان

شرمنده بودم از خلق از بی‌وجودی خویش
زان‌رو همیشه ماندم از مردمان گریزان

کس در جهان ندانست قدر مرا و شادم
کاسوده شد متاعم از دست بی‌تمیزان



در بیماری نومید کننده‌ی خرداد 1324
.
.
( دیوان-324/25 )
( خاشاک-90/1 )

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

وظیفه‌ی زن

نامه‌ی سربسته به مهر عفاف
هست گواه تو به گاه زفاف

لیک مپندار که هر صبح عید
نامه و تکلیف به پایان رسید

کز پس آن نامه بود نامه‌ها
مشغله‌ها باشد و هنگامه‌ها

زندگی تازه تکالیف نو
آورد از بهر تو غافل مشو

.
.
( دیوان-233/34 )

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

نایاب

ما در زمانه صحبت یاری نیافتیم
از باغ عمر جز سر خاری نیافتیم

با قامت خمیده و بار گران عمر
یاری نیافتیم که باری نیافتیم

چون کوزه‌ی شکسته بهایی نداشتیم
چون شاخه‌ی بریده بهاری نیافتیم

یاری نیافتیم که چنگی به دل زند
یا دل نداشتیم که یاری نیافتیم

چون تخته‌پاره‌یی که ز کشتی جدا شود
از موج حادثات قراری نیافتیم

روز ار بود ملازم شام سیه چرا
ما در جهان بجز شب تاری نیافتیم

.
.
( دیوان-151 )
( خاشاک-238 )

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

ارزش آزادی

داشتم دی به طرف کرکس کوه
عالمی بین شادی و اندوه

کوه را تیره و دژم دیدم
سنگ بسیار و سبزه کم دیدم

نوگلی چون سپیده‌دم ناگاه
شد عیان زیر سنگ‌های سیاه

ساقه باریک و بوته پژمرده
برگ‌ها چون حریر چین‌خورده

پشت گل‌برگ‌ها سیاه و کبود
او گلی رسته در جهنم بود

دوزخ‌آسا سیاه‌جایی داشت
از جهنم بتر هوایی داشت

نه نسیم خوش و نه آفتاب آنجا
آتش افشانده آفتاب آنجا

گفتم:ای تازه‌روی روح‌انگیز
وقت تنگ است و عمر کوته،خیز

تا به عشرت‌سرای خود برمت
به دلارام خویش بسپرمت

جا به گلدانی از بلور کنی
خانه را پر ز آب و نور کنی

هست راضی دلت بدین یا نه؟
پر برافشاند نرم و گفتا:نه

سخت حیران شدم از آن پاسخ
گفتم:ای زشت‌فکر زیبا رخ

اندرین کوه‌سار دوزخ‌رنگ
تشنه‌لب هشته سر به سینه‌ی سنگ

مایه‌ی عیش و موجب شادی
چیست؟خندید و گفت آزادی

عطر جان نور دیده‌ای دارم
جنس ارزان‌خریده‌یی دارم

گر بسوزم ز تشنگی غم نیست
ز آنکه آزادم آخر این کم نیست

من درین محنت‌آشیان شادم
در بلا راحتم که آزادم



1330
.
.
( دیوان-208 )

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

می‌خواهد دلم

ماه‌رویی ساده می‌خواهد دلم
طرف گلشن باده می‌خواهد دلم

خوش ندارم حیله و نیرنگ را
نازنینی ساده می‌خواهد دلم

طبع من با سرکشان الفت نداشت
دلبری افتاده می‌خواهد دلم

دوستی چون خویشتن در راه عشق
هستی از کف داده می‌خواهد دلم

صحبت این تنگ‌چشمان جان‌گزاست
هم‌دمی آزاده می‌خواهد دلم

گوشه‌یی کز مردم عالم کسی
پا در آن ننهاده می‌خواهد دلم

.
.
( دیوان-136/37 )
( خاشاک-124 )

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

شرایط ازدواج

مَهر گران‌مایه و حق طلاق
شرط نفاف است بترس از نفاق

این نه نکاح است که سوداگری‌ست
خویش‌فروشی نه که زناشوهری‌ست

مرد،اگر پاک و خدا ترس نیست
هیچش ازین شرط و نوا،ترس نیست1

حق طلاق و حق مسکن مخواه
مرد هم ار می‌دهد ای زن مخواه

رو ز خدا مرد شرف‌جو طلب
وان‌چه ز قانون طلبی زو طلب


1-نوا:گرو
.
.
( دیوان-233 )

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

دست هوس

دیری‌ست که عشقم سر راهی نگرفته‌ست
دستم هوسم دامن ماهی نگرفته‌ست

ای ماه گنه‌ساز بیا کاین دل معصوم
سالی است که کامی ز گناهی نگرفته‌ست

آن کس که دلارام گنه‌جوی ندارد
از کوه تمنا پر کاهی نگرفته‌ست

چشمی که درو شیطنتی نیست،عجب نیست
گر ملک دلی را به نگاهی نگرفته‌ست

معشوقه‌ی فاضل مطلب نیز که عاشق
کامی ز لب فلسفه‌خواهی نگرفته‌ست



تهران1318
.
.
( دیوان-80/1 )