۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

نهال و کنده

گردو بُنی بزرگ و برافشان به بوستان
افتاده با جفای درخت‌افکنان ز پای

بس سال‌ها که بود برومند و سرفراز
بر آب سایه‌افکن و بر ابر چهره‌سای

در سایه‌اش چمیده بسی یار دل‌نواز
بر شاخه‌اش لمیده بسی مرغ شب‌سرای

او رفت و ماند کنده‌یی آوخ چو لوح گور
زان شاخ زود رفته درین دیر دیرپای

سر بر کشیده از بن آن کنده شاخه‌ها
چون نو‌رسیده دلبرکان مست و دلربای

زان ریشه‌های پیر عروق جوانشان
آب و غذا گرفت در آن خاک دل‌گشای

روزی رسد که کنده نماندست و مانده است
بس دار سایه‌گستر و بس شاخ میوه‌زای

ای کودکان شما هم با ما چنین کنید
آری چنین کنید و جز این نیست روی و رای

.
.
( دیوان-459/60 )

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

دنیای بی‌غمی

اینجا دیار عشرت و دنیای بی‌غمی است
آراسته مناظر و پیراسته ز می است

چین بر جبین پیر و جوان نادرست از آنک
این سرزمین سرشته ز شادی و خرمی است

خرسند و خوش‌دل است همه کس به حد خویش
آری نشاط و شور نه در بیشی و کمی است

کو آن خیال‌پرور سکزی که بنگرد 1 
اینجا به دست خلق برات مسلمی است

اینجا همه ظرافت و شوخی و دلبری
اینجا همه عدالت و اخلاق و مردمی است

ما غرق خودپرستی و بیگانگی ولی
توفیق این گروه ز ارفاق و هم‌دمی است

عزم رحیل او سوی مریخ و مشتری
فکر مقیم ما پی وطواط و بلعمی است

گویم بهشت و نعمت جاویدش از من است
وین ادعا نتیجه نادانی و عمی است

من آدمی نخوانم ازین لحظه خویش را
کاحوال من نه درخور عنوان آدمی است

در راه خدمتی که نکردم به نوع خویش
من طایر بهشتم و پاستور جهنمی است؟



ژنو1336


1- اشاره به این قطعه ابوالفرج سکزی است:
عنقای مغرب‌ست درین دوره خرمی ..... خاص از برای محنت و رنج است آدمی
هرکس به قدر خویش گرفتار محنتی است ..... کس را نداده‌اند برات مسلمی

.
.
( دیوان-71/2 )

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

زن و مرد

تفضیل مرد بر زن و ترجیح زن به مرد
افسانه است و عرصه‌ی دعوی در آن فراخ

آنان دو شاخه‌اند ز یک اصل و پر برست
بستان اجتماع ز پیوند این دو شاخ

.
.
( دیوان-437 )

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

آیینه‌ی کردار

گر نداند جورخو کانصاف چیست
جور می‌داند که بی‌انصاف کیست

روزگار آیینه‌ی کردار ماست
روی بد،نیکو درین آیینه نیست

.
.
( دیوان-437 )

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

افتاده‌ام

گر به کوهم ور به صحرا،قسمتم سرگشتگی‌ست
خار خشکم،در کمند گردباد افتاده‌ام

داد مطلق،گفته‌ام من،کمتر از بیداد نیست
من به دام صد گنه،زین  عدل و داد افتاده‌ام

با امید فضل او،غافل ز پاس عدل او
تا گلو در منجلابی از فساد افتاده‌ام

حرص عالم‌خوار ما را،حاصلی جز این نبود
کز طریق مهر،در راه عناد افتاده‌ام

.
.
( دیوان-474/75 )

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

در پلاژ رامسر

در پلاژ رامسر،دیدار شیرین‌پیکران
نرم‌نرمک برد،تا دریای شیدایی،مرا

دیدن آن آسمانی جلوه‌گان،دامن گرفت
همچو خوابی خوش،در آن دنیای رویایی،مرا

با تنی چون نقره،زرین‌طره‌یی بر روی آب
با نگاهی داد،درس عشق و رسوایی مرا

چشم من،مژگان نمی‌زد در تماشای رخش
گویی افسون کرده بود،آن حور دریایی مرا

رقص شیرینش،در آب شور دریا،می‌سرود
داستان‌های فرح‌بخش،از دلارایی مرا

*          *          *

دختری،ز افکار زیبایی‌شناسان تازه‌تر
خویش را مستانه،بر امواج دریا داده بود

دیدمش،هم‌چون گلی،بر طره‌ی مواج آب
راست گویم،آتشی بر جان آب افتاده بود

این به قامت،آن به رخ،مقیاس زیبایی‌ست،لیک
ساغر حسنند،این مقیاس‌ها،او باده بود

آنچه در اندیشه آید،از جمال و دلبری
مادرش،آن جمله را گویی به یک‌جا،زاده بود

*          *          *

دشت و کوه و جنگل،از دیدار آن شورافکنان
موج می‌زد،پیش چشم مست شوق‌آلود من

دامن دریا پر از گل،وندر آن دریای گل
خار خشکی بود،آوخ،جسم غم‌فرسود من

سینه‌ام،از دست دل،کانون آتش بود لیک
بود پنهان،شعله‌ی پرسوز من،در دود من

سر به زیر افکنده،زانجا دور گشتم،باز دور
زانکه خوش‌تر می‌نمود،از بود من،نابود من

.
.
( دیوان-346/47 )

۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

انگیزه‌ی هنر

گرچه هنر خالی از انگیزه نیست
لیک ببین تا هنرانگیز کیست

رهبر والای هنر کیست؟ عشق
خود هنری نیست اگر نیست عشق

عشقی از آن‌گونه که چون پر گرفت
شمع شد و شعله شد و در گرفت

در دل پرشور «داوینچی» دوید1 
خنده‌ی مرموز «ژوکوند» آفرید

خاطره‌انگیز هنرور تویی
دختر من خاطره‌پرور تویی

طفل هنر،زاده‌ی الهام تست
مستی صاحب‌هنر از جام تست

قصه‌ی فرهاد هم ار بنگری
نغمه‌ی عشق و هنرست ای پری

عشق تو چندان که شرر بیزتر
آتش جان‌بخش هنر تیزتر

عشق چه باشد کششی ایزدی
دور ز ناپاکی و پاک از بدی

دامن تقوای تو بی‌رنگ باد
نام شرف‌زای تو بی‌ننگ باد

*          *          *

فخر هنر گرچه هنرمند راست
بنده‌ی آنم که هنرمند زاست

وین سخن ار مغز و اگر پوست است
اوست هنرزا که هنردوست است

وان‌که هنرزا و هنرپرور است
دلبر من،دختر من،مادر است

هست هنر از در تحسین و زه2 
لیک هنرزایِ هنرمند به

*          *          *

بر لب اندیشه،شکرخند شو
دختر من،خیز و هنرمند شو

بار دگر چشم سیه مست تو
خفت و گرفت آینه از دست تو

خواب تو پرنور چو روی تو باد
گردش اقبال به کوی تو باد



1-لئوناردو داوینچی آفریننده‌ی تصویر معروف و لبخند مرموز «مونالیزا دل ژوکوندو» که اکنون در موزه‌ی لوور پاریس محافظت می‌شود. داوینچی مدت چهار سال بر روی این پرده کار کرد و ظاهرا عاشق آن دختر بود. پرده‌یی که فعلا بیشتر به «تصویر ژوکوند» معروف است به وسیله‌ی ناپلئون از ایتالیا به فرانسه برده شد و حوادثی حیرت‌زا بر او گذشت
2-از در:شایسته،درخور

.
.
( دیوان-227/28 )

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

رفت و نرفت از دلم

رفت و نهان شد ز چشم،روی دلارای او
رفت و نبوسیده ماند،خاک کف پای او

آمد و ننشست و رفت آن مه و بر جای ماند
در سر سودایی‌م آتش سودای او

آنکه سراپای اوست جلوه‌گه مهر و ناز
رفت و نرفت از دلم شوق سراپای او

گشته ز دیدار او سینه‌ی من جای عشق
گشته ز سودای عشق دیده‌ی من جای او

او همه لطف است و حسن،ما همه شوریم و سوز
اوست تمنای ما،چیست تمنای او

.
.
( دیوان-165/66 )

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

آرزوی مادر

مادر دل‌شکسته‌ام می‌خواست
سرخوش از نیک‌بختی‌ام بیند

خواب راحت‌گر عدم نگذاشت
که گرفتار سختی‌ام بیند

.
.
( دیوان-442 )