۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

جان کندن

باز روز آمد و شد نوبت جان‌کندن ما
وه که فرسوده شد از محنت هستی تن ما

دل ما با همه چون آینه پاک‌ست ولی
شد سیه کلبه‌ی ما ز آینه‌ی روشن ما

کینه‌جویی صفت مردم کوته‌نظرست
عفو کردن هنر ما شد و نیکی فن ما

مقصد روشن ما مرحله‌ی صدق و صفاست
وندرین ره نشود غول هوس رهزن ما

دل ما رنجه نگردد ز ترش‌رویی خلق
انگبین بخشد اگر سرکه ستاند دن1 ما

سرخوش از دیدار گل‌زار درونیم که هست
دل ما،گلبن ما،سینه‌ی ما،گلشن ما

پاک‌دامانی اگر مایه‌ی فقرست چه غم
دولت این‌ست که پاک‌ست چو گل دامن ما





1-دَنّ:خم بزرگ
.
.
( دیوان-60 )
(خاشاک-196 )

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

ما همه مغروریم

عالم خودخواهی ما دیدنی‌ست
گوش کن این نکته که بشنیدنی‌ست

ساعت من هست کما بیش کُند
لیک شوم تند چو گوییش کُند

پست بلندی طلب است آدمی
وه که قماشی عجب است آدمی

هست خطا خودشکنی‌های ما
چند توان گفت خطا وای ما


.
.
( دیوان-239 )

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

مدارا با مدعی

گر تـُـنـُـک‌اندیشه‌ای از کمزنان1
بر تو گذر کرد تفاخر کنان

داعیه‌ی خویش فراموش کن
دعوی او را به صفا گوش کن

دعویش ار راست،به از راست چیست؟
ور نبود راست،تو را باک نیست




1-کمزن در اینجا به معنی دون‌همت آمده است.

.
.
( دیوان-239 )

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

هم‌بازی درازدست

از کودکی،اردشیر ثانی
خوش‌خوی و سلیم و مهربان بود

آثار دلیری از جبینش
با نور فروتنی عیان بود

هم‌بازی خردسال او لیک
در لاف‌زنی سبک‌عنان بود

دوران صبی گذشت و روزی
او شاه شد،این‌یکی سپهبد

او شاه شد این سپهبد اما
شاهی نیکو،سپهبدی بد

در انجمنی شبی به مستی 
گفتش که من از بلا نترسم1

آن شیرشکار تیزچنگم
کز صولت اژدها نترسم

گر رنجه نسازم ایزدان را
از شاه نه،کز خدا نترسم

شاهش به شکوه پادشاهان
داد از ره عاطفت پیامی

کز حشمت ماست گر تو داری
در دیده‌ی خلق احتشامی

دورست ز شانم این سخن لیک
من پادشهی جهان‌پناهم

هم‌بازی اردشیر نامی
بودی تو،من اردشیرشاهم

هان گر تو بگویی آنچه خواهی
من هم بکنم هر آنچه خواهم

آنگه به دو چشم خویش بینی
کز شاه بترسی،از گدا هم




1-حرف «ش» در «گفتش» ضمیر اضافی است چان‌که می‌گوییم فلانی امروز آمدش اینجا و این حرف در شعر فراوان بکار رفته است.

.
.
( دیوان-317 )

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

بوسه

یک نفس ای طایر شیرین‌سخن
جای کن از مهر در آغوش من

تا شوم آشفته‌ی گیسوی تو
بوسه زنم بر سر و بر موی تو

دخترکا دل‌نگران از چه‌ای
شاد و سبک باش گران از چه‌ای

دل چو کبوتر تپد اندر برت
مضطرب از چیست چنین خاطرت

جام نگاه تو دهد مستیم
بسته به موی تو بود هستیم

طره‌ی پرچین و شکن باز کن
بوسه چو خواهم ز لبت ناز کن

سایه‌ی مژگان تو بر روی تو
فتنه کند در خم گیسوی تو

چشم تو از لب شرر انگیزتر
مژگان از طره دلاویزتر

زمزمه‌یی می‌شنوی چیست این
بانگ هوس شورش مستی‌ست این

خیز و مرا دست در آغوش کن
رفته و آینده فراموش کن

دیده فروپوش زمانی ز من
تا نشوم بی‌خبر از خویشتن

باز کنم گوی گریبان تو
بوسه نهم بر سر پستان تو

دست تو را نرم و سبک با زبان
بوسم و لیسم چو سگی مهربان

گاه بخایم لب و گه گردنت
گربه‌صفت پنجه کشم بر تنت

وه که مرا تاب نگاه تو نیست
چیست نگاه تو نگاه تو چیست

بوسه به مژگان درازت دهم
تا دمی از شورش نازت رهم




از بیلیتیس

.
.
( خاشاک-288 )

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

پاسخ پروین بامداد به قطعه‌ی بالا

به بزم شعر،شبی دیده آشنا کردم
به طلعتی که به دل،آشنای دیرینه بود

به شام تیره‌ی عمرم،دمید پرتو روز
ستاره‌یی که سزاوار مهر پروین بود

به بال شعر درخشانِ آسمانیِ خویش
جمالش آینه‌ی جانِ مهرآیین بود

چه شورها که به برق نگاه می‌انگیخت
بیان و لهجه و لبخند او،چه شیرین بود

اگرچه چهره‌ی پر چین و موی سمین داشت
هنوز هم به خدا،رهزن دل و دین بود

ازین مشاهده چنگ دلم به دیده سرود
که: بر بلندی بخت تو،شاهدم این بود


.
.
( دیوان-476 )

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

نخستین دیدار با خانم پروین بامداد شاعر گرامی

به وقت صبح‌دمان،کوکبی فروزان را
به خواب دیدم و خوابی،عجیب شیرین بود

چو بامداد،سراپرده برکشید به کوه
عیان شد آنچه سزاوار مدح و تحسین بود

به غمزه دیده‌ی بی‌خواب آسمان می‌گفت
که آن ستاره‌ی مهرآفریده،پروین بود

.
.
( دیوان-475 )

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

حمله به ایران*

دشمن دیرین ز دو سو ای شگفت
حمله به ما کرد و غرامت گرفت

مام وطن،در کف دشمن اسیر 
ماند و کسش نیست به غیرت نصیر1

خصم نگویم به تو بد می‌کند
کان پی آسایش خود می‌کند

رو که تویی دشمن ایران،نه او
بد تویی ای گم‌ره نادان،نه او


*          *          *


زندگی ار گشته درین ملک سخت
عدل و امان بسته ازین خطه رخت

بی‌وطنان،کیسه‌بُران،خاینان
جلوه‌گرانند،تفاخر کنان

الغرض،این کشور دشمن‌زده
گر همه زندان بود و غم‌کده

هرچه بود خوب و بدش آنِ ماست
میهن ما،مادر ما،جانِ ماست




*این منظومه به سال 1321 ساخته شده است.
1-ناظر به این بیت شیخ اجل:
کنون گر خصمان برندم اسیر ..... نباشد کس از دوستانم نصیر

.
.
( دیوان-255 )

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

پاسخ سگ

گفتم ای سگ سر خود گیر و ازین کوی برو
که نصیب تو ز ما دردسری خواهد بود

تا به کی سنگ خوری از کف طفلان برخیز
که درین کوچه ز هر سو خطری خواهد بود

چند بهر لب نانی سگ مردم بودن
رو! که بر خوان فلک ماحضری خواهد بود

سگ خود باش و مرس بشکن و برخیز که سگ
چون به‌خود تکیه کند شیر نری خواهد بود

راه آزادسران گیر که هنگام نیاز
شکم گرسنه نخجیرگری خواهد بود

من در این گفته که دم لابه‌ی او گفت خموش
که به هرجا ز اسارت اثری خواهد بود

عاجز نفس و اسیر شکم بی‌هنر است
گر سگی،ور ملکی،ور بشری خواهد بود

نظم گیتی‌ست برین پایه که در دامن خاک
هرکجا بار بود باربری خواهد بود

چاره‌یی نیست ز سگ بودن و ضربت خوردن
تا که ما را به در خلق سری خواهد بود

پدرم این سخن از قول نیا داشت به یاد
که سگی هست به هرجا که دری خواهد بود

استخوان‌بخش من و مالک من تا دم مرگ
بی‌گمان گر تو نباشی،دگری خواهد بود


.
.
( دیوان-439/440 )

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

حسرت دیروز

در دل افسردگان جز حسرت دیروز نیست
غصه‌ی دیروز هست و قصه‌ی امروز نیست

آرزو بسیار و همت اندک و تدبیر هیچ
این‌چنین کس لاجرم در زندگی پیروز نیست

عشق را روشن‌گر هستی مخوان کز بهر ما
برق خرمن‌سوز بود و شمع بزم‌افروز نیست

نی غلط گفتم که در خلوت‌گه صاحب‌دلان
روشنایی نیست شمعی را که خرمن‌سوز نیست


.
.
( دیوان-91 )