۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

از که وفا دیده‌ام

دوست به کین است و آسمان به کمینم
خسته‌دل از آسمان و زمینم

پیش تو در اضطراب بی تو در آتش
وصل چنان می‌کشد فراق چنینم

شکوه ندارم من از جفای تو ای دوست
از که وفا دیده‌ام که از تو ببینم

باغ بهشتم تویی و وصل تو ور نه
بی تو چه شاهدی دهد بهشت برینم

چرخ به کامم رود چو با تو انیسم
بخت قرینم بود چو با تو قرینم

دینم ازین سو کشید و کفرم از آن سو
عشق تو آمد نه کفر ماند و نه دینم

پیرو فرمان حق نگشته دل اما
بنده‌ی فرمان آن فرشته‌ی جبینم


.
.
( دیوان-148 )

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

دره‌ی اوشان

دره‌ی اوشان،بهشت باده‌نوشان را ببین
دیده بگشا،دره‌ی سرسبز اوشان را ببین

در سواد شام‌گاهان،موج‌زن،بر طرف رود
سبزپوشان را نگه کن،سرخ‌پوشان را ببین

تا درین سودا تو را،نی دین به جا ماند،نه دل
جلوه‌ی پرشور آن گیسو به‌ دوشان را ببین

ای خریدار متاع دل‌ربایی‌ها،بیا
عشوه‌ی خوبان و زیبایی‌فروشان را ببین

در گذر،از سرد مهری‌های مشتی زود رنج
خوی نیک و خون گرم زود جوشان را ببین

نیم‌شب،برخیز و در زیر فروغ ماه‌تاب
دره‌ی آرام و امواج خروشان را ببین

باغ خاموش است و شب در خواب و نالان،مرغ حق
نغمه‌خوانان را تماشا کن،خموشان را ببین

ای که در آغاز کاری،خفتگان خاک را
بنگر و انجام کار سخت‌کوشان را ببین




اوشان ازمحال فشمم
مرداد1344

.
.
( دیوان-163 )

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

گریه بعد از خنده

زندگی پای تا به سر رنج است
ای خدای من این چه زیستنی است

گریه خیزد ز خنده تا دانی
پسِ هر خنده‌یی گریستنی است

.
.
( دیوان-468 )

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

پاسخ یحیی برمکی به هارون‌الرشید

شنیدم که در ضبط ملک خراسان
چو دوران فضل بن‌یحیی سرآمد

بدانجا علی‌بن‌عیسی‌بن‌ماهان
گسی گشت و دود از خراسان برآمد1

بشد خویش و بیگانه فرمان‌روا شد
امان رخت بربست و طغیان درآمد

به یغما سپردند مر خاوران را
که یغماشکن رفت و یغماگر آمد


*          *          *


خراسان در آتش فرو رفت و زانجا
روان شد به بغداد سیل عطایا

قوافل همی رفت و اندر قوافل
گران‌بار بود از عطایا مطایا2

علی‌بن‌عیسی به دربار هارون
فرستاد گنجی گران‌سنگ و شایا

چو هارون مر آن گنج افسانه‌سان را
عیان دید و آگه نبود از خفایا

به یحیی نظر کرد و با طعنه گفتش
که: ای بر ضمیر تو روشن قضایا

به دوران فرزندت این گنج و نعمت
کجا بود؟ گفتا: به خانه‌ی رعایا3




1-گسی:گسیل،فرستاده
2-مطایا:شتران
3-جوای یحیی این بود:در خانه‌ی صاحبانشان


.
.
( دیوان-347/48 )

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

من کیم

من کیم دیوانه‌یی با انس و جان بیگانه‌یی
با زمین بیگانه‌یی با آسمان بیگانه‌یی

در میان جمعم ای افسوس و دور از جمع،دور
در جهان‌ست ای دریغا با جهان بیگانه‌یی

آب گردد خاک از خجلت چو می‌بینم که هست
بهره‌ور از آن و این با این و آن بیگانه‌یی

از صفای روح خود راه صفا پویند خلق
با که؟ با دیوانه‌یی از خانمان بیگانه‌یی

در گشاده‌ست آشیان مهر این روشن‌دلان
بر که؟ بر وحشی‌وشی با آشیان بیگانه‌یی

آگهی از عیب‌های خویشتن دارم ولی
راز خود را با که گوید از زبان بیگانه‌یی




1344

.
.
( دیوان-183/84 )

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

عیب‌جویی از زنان

خاطر کس را مکن ای جان پریش
عیب مجو،خاصه ز هم‌جنس خویش

با خبری از دل حساس زن
تیر بزن بر دل و نیشش مزن

آگهی از سینه‌ی جنس لطیف
الحذر از کینه‌ی جنس لطیف


.
.
( دیوان-240 )

۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه

سود خدمت

در خدمت پست و تلگراف افسوس
عمری گذراندم و خطا کردم

کو دادرسی که تا ز من پرسد
بر جان خود این ستم چرا کردم

از بهر چه سودی اندرین سودا
کالای حیات خود فدا کردم

در خدمت کج‌روان چه خیری بود
کاین قامت راست را دوتا کردم

از بهر دو پاره نان که زهرم باد
بنگر که به نفس خود چه‌ها کردم

تا حق مرا به من روا دارند
بر هرکس و ناکس التجا کردم

گه در بر چون خودی،ز مسکینی
ابراز حقارت و وفا کردم

گه در بر کمتر از خودی،چون سگ
استادم و عجز نابه‌جا کردم

سرگرم خیانت و دغل گشتم
عادت به تملق و ریا کردم

گه شکر وزیر برملا گفتم
گه مدح رییس در خلا کردم

گه مظهر پستی و دنائت را
تندیس مروت و سخا کردم

گه گوهر ناستوده دزدی را
هم‌سنگ علیّ‌مرتضی کردم

گه فکر سخیف یاوه‌سنجی را
آیینه‌ی فطنت و دها کردم

بس یاوه شنیدم و ز مسکینی
احسنت نموده،مرجبا کردم

هر لحظه گزارشی دگرگونه
تقدیم مقام اولیا کردم

بس نامه‌ی ناصواب را افسوس
امضا به خلاف مدعا کردم

در راه تقربی که پستم کرد
دوری نه ز خلق،کز خدا کردم

در خدمت این جهان ناکامی
خود را ز جهانیان جدا کردم

بر طره غبار پیری افشاندم
تا خدمت این بدآسیا کردم

هم عمر عزیز را هدر دیدم
هم وقت شریف را هبا کردم

بازیچه‌ی سیل نامرادی شد
کاخی که ز آرزو بنا کردم

کاری‌ست روا،خیانت‌اندیشی
افسوس که کار ناروا کردم

دزدی‌ست چراغ راه خوشبختی
دردا که نکردم و خطا کردم

ای وای که چشم عمر شد در خواب
آن روز که چشم عقل وا کردم

اکنون به لقای او عطایش را
بخشیدم و ترک آن لقا کردم

مزد سی و اند سال خدمت را
سرمایه‌ی فقر و انزوا کردم


*          *          *


افسانه سرودمت نپنداری
کاین گفته و کرده گفته یا کردم

پژمان و ریا،من و خطا،هیهات
در پیش که برده‌ام،کجا کردم

گفتار درست بود تا گفتم
کردار صواب بود تا کردم

لکن دل خویش را درین سودا
آیینه‌ی شکوه‌آشنا کردم

با یاد جماعتی ز همکاران
این چامه‌ی نغز را ادا کردم

سطری ز حدیث رنج آنان بود
طومار شکایتی که وا کردم


.
.
( دیوان-449/50 )

۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

گذشت

رسید پیری و افسانه‌ی شباب گذشت
چنان گذشت که گویی مگر به خواب گذشت

بهای عهد جوانی شناختم روزی
که پیری آمد و نیرو شد و شباب گذشت

در انتخاب هدف آنقدر دقیق شدم
که عمر طی شد و دوران انتخاب گذشت

به جستجوی پل اندر کنار جو ماندم
ولیک عمر به دیوانگی ز آب گذشت

ز دیرجوشی طبع و ز زود رنجی دل
حیات من همه در عزلت و عذاب گذشت

درون حجب هنرپوش خود نهان گشتم
ز ضعف و هستی من جمله در حجاب گذشت

نباشدم خبر از سرگذشت خود گویی
دو روزه عمر سبک‌سیر من به خواب گذشت

ز کاخ‌ها که برافراشتم به دست خیال
چه بود حاصل عمری که در خواب گذشت

حساب سود و زیان را چه حاصل است امروز
که ورشکستم و کار من از حساب گذشت

هوای خواندن افسانه‌ی حیاتم نیست
چرا که فصل دلاویز این کتاب گذشت


.
.
( دیوان-73/4 )
( خاشاک-79 )

۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

چشم پوشی

لغزش مرد از درِ بخشایش است1 
دیدن و نادیده‌گرفتن خوش است

مرد چو از ارزش زن آگه است
گر همه گمراه بود در ره است

شوی تو سربازِ فرودست نیست
کایستد آنجا که تو گوییش ایست

او نه از آن گشته هم‌آواز تو
تا که برقصد به همه ساز تو

با او شاید که تو هم‌خو شوی
او نشود چون تو،تو چون او شوی

گفتمت ای ماه که آهسته باش
لیک نگفتم که زبان‌بسته باش

مرد چو با خلعت شایستگی است
با او تکلیف تو آهستگی است

ور نه تو چندان که شوی رام‌تر
اوست گران‌جان‌تر و خودکام‌تر

ای پری‌آیین ملایک‌نهاد
نام چنین شوی نصیبت مباد




1-از در:شایسته،درخور.

.
.
( دیوان-236 )

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

هنوز

دارم دلی شکسته ز تیر جفا هنوز
بیزارم از محبت و مهر و وفا هنوز

بازم نوید مهر و وفا می‌دهی و من
می‌سوزم از جفای تو سر تا به پا هنوز

از من بخواه آنچه دلت خواست جز دلم
کاین گوهرست در نظرت بی‌بها هنوز

با آنکه آشنای بلا ساختی مرا
جان می‌دهم برای تو دیر آشنا هنوز

جانم به لب رسیده ولی از دهان من
نشنیده حرف جور تو را جز خدا هنوز

خواهی که ترک عشق کنیم از جفای او
داری تو خواهشی عجب ای دل ز ما هنوز


.
.
( دیوان-121 )
( خاشاک-253 )