۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

سعدی

کاخ جهان را چو برافراختند
عرصه جولان هنر ساختند

ملک وجود است کران تا کران
مظهر اعجاز هنرگستران

مغز هنرور چو درخشان شود
سنگ سیه لعل بدخشان شود

از هنری خامه صورت‌گران
شهره شود حسن پری‌پیکران

از گوهری تیشه تندیس‌گر1
 صد بت حوری‌مثل آید به در

نقش طراز کمر بیستون
از دل خارا گهر آرد برون

در کف بهزاد چو جنبد قلم
لعبتی آید به وجود از عدم

گرچه هنرپیشه بلنداختر است
لیک خریدار هنر دیگر است

هر هنری تحفه‌ی بازار نیست
بوکه کسش نیز خریدار نیست

آن گوهری را که جهان مشتری‌ست
زهره زهرای سخن‌گستری‌ست

ویژه سخن‌گوییِ نام‌آوردی
خوش‌سخنی عارفی افسون‌گری

شمع دل‌افروز سیه‌خاطران
آینه‌ی عدل جهان‌داوران

چرخ ادب کوکب دانشوری
خسرو اقلیم سخن‌گستری

سعدی،سعدی که به جادو سخن
طرح سخن را ز نو افکند بن

پیر جوان‌فکر جهان‌دیده‌یی
نیک و بد کار جهان دیده‌یی


نادره‌سازی که سخن کرد نو
نظم نو نثر نو آورد نو

آنکه حدیثش چو به دفتر نشست
دفتر ازو در زر و گوهر نشست

لفظ دری فرّ جوانی گرفت
روی بیان رنگ معانی گرفت

شور کلامش لب خندان دهد
دل بردانده شکرد جان دهد

کس ننماید به سخن‌آوری
جامعه را بهتر ازو رهبری

درخور هر طایفه پندی دهد
بر سر هر سلسله بندی نهد

عقل بشر واله گفتار اوست
رهبری شاه و گدا کار اوست

خامه چو بر نقش گلستان زند
بلبل فکرش ره دستان زند

گرد کند بهر ادب‌دوستان
خرمنی از گل رقمش بوستان

لکن از آن گلشن عالم‌نورد
خار برد پنجه ظالم نه ورد

هر ورقش بهر ادب دفتری
هر سخنش ملک صفا را دری

گنج گوهر فکر گوهرسنج اوست
مایه‌ی بازار ادب گنج اوست

گفته‌ی او منسجم و موجز است
قصه چه‌خوانم سخنش معجز است

دولتش این بس ز جهان‌آفرین
کش به سخن گفته جهان‌آفرین

گرچه کسی غیر خدا طاق نیست
جفت وی اندر همه آفاق نیست

بر همه اصناف سخن قادر است
لیک به میدان غزل ساحر است

گر غزل آن است که او بسته است
راه حریفان چه نکو بسته است

نیست چنان گفته برانداز کس
کان سخن اندازه‌ی او بود و بس




1-تندیس‌گر: مجسمه‌ساز

.
.
( دیوان-195/97 )
( خاشاک-194/95 )

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

امشب

غمگین‌تر و سیاه‌تر از هر شب امشب است
آن شب که جان ز درد رسد بر لب امشب است

آن شب که چشم اشک‌فشانم ز دست دل
‌‌‌خندد به روی مرگ ز سوز تب امشب است

آن شب که بر مزار من و آرزوی من
اشکی چکد ز دیده‌ی هر کوکب امشب است

گر مطلب تو رفتن من بود ازین دیار
خوش‌دل نشین که حاصل آن مطلب امشب است

ور انتظار مرگ مرا می‌کشی بیا
کان شب که خواستی ز خدا امشب،امشب است




تهران1312

.
.
( دیوان67 )


۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

مادر

تا نشوی مادر و فرزند،نیست
عالم مادر نشناسی که چیست

عشق مجرد،به دل مادر است
ساخته زین عشق،گل مادر است

عالم او،وصف‌پذیرنده،نیست
وان که تواند صفتش گفت،کیست؟

در لغتی،معنی صد دفتر است
وان لغت،ای دختر من،«مادر» است

نیست جز این نام،سزاوار او
خوب‌تر از این،چه بگویم،بگو!

*          *          *

مهر فروغا،ز برین اخترا
شمع دلا،تاج سرا،مادرا

سینه‌ی پر نور تو عرش خداست
نور تو،از ظلمت هستی جداست

آتش عشقی که نمیرد تویی
«آنچه تغییر نپذیرد تویی»1
         
عشق تو،عشقی است خداساخته
نیست سپاس تو،ز ما،ساخته





1-مصراع از نظامی گنجوی است.

.
.
( دیوان-251 )


۱۳۹۳ فروردین ۲۹, جمعه

شکم پرستی

مرد که لشکرکش و گردون‌گراست
سخت به میدان شکم بی‌نواست

چاره‌سگال است به هر غایله
بهر غذا طفل تنگ‌حوصله

سفره بنه مرد شکم‌باره را
دل مشکن طفلک بی‌چاره را

مرد شکم‌بنده و پر اشتهاست
آنچه ازو سیر نگردد غذاست

سفره چون رنگین شد و آراسته
خواسته گردد زن ناخواسته

عیب مجو مرد شکم‌دوست را
مغز طلب کن منگر پوست را

*          *          *

بار دگر جسم تو بی‌تاب شد
چشم خوشت خواب‌گه خواب شد

چشم تو شد بسته و لبخند ناز
دامن لب‌های تو را کرده باز

منظر خوش یافته سیمای تو
تا چه بود منظر رویای تو

خفتی و رفتم،شبکت روز باد
خواب تو جان‌بخش و دل‌افروز باد


.
.
( دیوان-236/37 )

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

مرغ حق

در دل کوهی بلند اختر درختی
بود در دامان زیبا مرغ‌زاری

در برش بر سبزه می‌غلطید سرخوش
چون سرشک شوق شیرین جویباری

آن طرف‌تر برکه‌یی در سنگ خارا
مانده از دوران پیشین یادگاری

*          *          *

تا نظر یارای دیدن داشت دیدی
سبزه اندر سبزه،گل در گل نشسته

سرخ و مینایی،بنفش و زرد و آبی
بر بساط سبزه‌یی چون مغز پسته

در لباس عید گویی کودکان را
در چمن بینند تک‌تک،دسته‌دسته

*          *          *

نم‌نم باران ز ابری سایه‌گستر
گرد از رخسار گل‌ها برگرفتی

خوش‌نسیمی از کنار کوه‌ساران
هم گل و هم سبزه را در بر گرفتی

عکس گل در موج آب برکه هر دم
صورت آشفته را از سر گرفتی

*          *          *

در کنار برکه بر سنگی نشستم
با دلی آکنده ز آمال جوانی

آسمانی‌روح من غرق صفا شد
از صفای آن زمین آسمانی

کوه و صحرا مست مینای بهاران
بود و من مست شراب زندگانی

*          *          *

ناگه اندر آب صافی جلوه‌گر شد
عکس ماهی با هزاران دل‌ربایی

دست بر بالای ابرو برد و بر من
دوخت چشم آن چشم و دل را روشنایی

نقش بست از دیدن من بر لب او
خنده‌یی لب‌ریز لطف و آشنایی

*          *          *

طرف دامان را فراهم کرد و زی من
شد دوان با شور و شوقی کودکانه

خود ز کوه و عکسش اندر آب روشن
از دو سو گشتند سوی من روانه

تنگ‌تر شد حلقه دولت که گیرد
عاشقی دولت‌نشان را در میانه

*          *          *

آمد و سرخوش به دوشم جست و بر من
شد حمایل ساعد خاطرنوازش

بر جبین از پرتو لغزان مغرب
سایه‌افکن گشته مژگان درازش

لاله‌ی گوش مرا کردی نوازش
با لب دندان و جان می‌داد نازش

*          *          *

در نشیب کوه باغی پله‌پله
بود و در آن باغ نازک‌باغ‌بانی

بر کنار چشمه‌یی چون مرغ وحشی
ساخته از خار و خاشاک آشیانی

از جهان دوری گزید آنجا که جوید
در وجود خود به تنهایی جهانی

*          *          *

بر گلیمی کهنه با صد تازه‌رویی
خواند ما را باغبان با مهربانی

دامنی سیب گلاب آورد و از ما
عذرخواهی کرد با شیرین‌زبانی

گفتی از دیدار عشاق جوانش
عمر واپس رفت و بازآمد جوانی

*          *          *

خسروسیارگان برچید کم‌کم
از فضای باغ زرین دامنش را

بر افق آویخت شنگرفی نقابی
تا در آن پنهان کند روشن‌تنش را

اخترآگین شد سپهر لاجوردی
یا عوض کرد آسمان پیراهنش را

*          *          *

روی کوه از آتش چادرنشینان
اندک‌اندک یافت رنگی شاعرانه

از مکانی دور،دور از محفل ما
آبشاری دم به دم خواندی ترانه

عالمی بی‌نام و رویایی بهشتی
داشتم در آن بهشتی آشیانه

*          *          *

باغ‌بان بهر نماز از ما جدا شد
تا دمی تنها نشیند با خدایش

در دل شب خاست ناگه بانگ مرغی
موج‌زن شد در سکوت باغ وای‌ش

سر به دوش من نهاد آن ماه و غم‌گین
گفت وای از دست این مرغ و نوایش

*          *          *

دست سوزان مرا از سینه خود
دور کرد آن ماه و گفت ای یار جانی

منطق مرغان ندانم لیک دانم
مرغ حق را آتشی سوزد نهانی

گفتم او افسانه‌یی کوتاه دارد
واندر آن افسانه یک‌دنیا معانی

*          *          *

قرن‌ها زین پیش مرغی برد غافل
دانه‌یی از خرمن مسکین‌یتیمی

نسل آن مرغک همه‌شب حق زند حق
بوکه دریابد ز عفو حق شمیمی

تا سحرگاهان ز نایش قطره‌یی خون
ریزد و بیند ز بخشایش نسیمی

*          *          *

لیک خون ما خورند امروز و گویی
نیست خون بی‌کسان را خون‌بهایی

من یتیمی بودم و بی‌داد بردم
ای خدای دادگر،آخر کجایی

.
.
( دیوان-302/5 )
( خاشاک-34 )

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

سبز پوشان

سبز پوشان بهشتی همه جمع‌ند اینجا1
نیست پروانه به جز من،همه شمع‌ند اینجا

این پری‌منظرکان از سر رحمت نظری
به پریشانی من کرده که جمع‌ند اینجا


*          *          *


حاجتی نیست به آه سحری شمع مرا
گر بلرزد پر پروانه خموشم سازد

قطره‌اشکی شدم از ضعف که دست اجلم
به سرانگشت فرو گیرد و دور اندازد




23دی‌ماه1345




1-هنگامی که برای دومین بار مرا به اتاق عمل بیمارستان شرکت نفت بردند با مشاهده‌ی پرستارانی که لباس سبز بر تن داشتند این شعر را گفتم و به وسیله‌ی یکی از آنان یادداشت شد.

.
.
( دیوان-392 )


۱۳۹۳ فروردین ۲۵, دوشنبه

نغمه‌ی مادر

ای گل نوخیز گلستان من
ماه من و شمع شبستان من

از تو نهان‌خانه‌ی دل روشن است
تا تویی از من دو جهان از من‌ست

دختر دل‌بند عزیزم تویی
قصه چه خوانم همه‌چیزم تویی

چون به تو ای غنچه‌دهان عاشقم
بر همه اطفال جهان عاشقم

هیچ ندانی که چه خون خورده‌ام
تا گوهری هم‌چون تو پرورده‌ام

شب همه‌شب بر سر گهواره‌ات
ساخته ماندم ز پی چاره‌ات

چشم تو در خواب و جهان مست خواب
من به تو وابسته،تو در دست خواب

جان تو آزاد و گرفتار من
تا به سحر خفته تو،بیدار من

بر سرت ای کودک عالم‌فروز
رفته کنون چند مه و چند روز

بی‌خبر از عالم هستی‌ستی
آگه ازین راز مگو نیستی

کز لب این چشمه نَمی،دیده‌ای
پرتوی از صبح‌دمی دیده‌ای

لیک به شوقت دل آشفته‌کار
طی زمان می‌کند آشفته‌وار

بر پر اندیشه نشاند تو را
در ره آینده کشاند تو را

تا رسی آنجا که رود آرزو
زانکه تویی مقصد این جست‌جو

در شبی ای غایت آمال‌ها
عمر تو را پیش برم سال‌ها

در خور هر عهد تو پندی دهم
بر سر هر راه تو شمعی نهم

هر شبی آغاز کنم مطلبی
قصه ز روزی کنمت هر شبی

راهنمایی کنمت گام گام
تا تو چو خورشید برآیی به بام


*          *          *


زندگی ای طفل مبارک‌قدم
راه درازی‌ست پر از پیچ و خم

گرچه در این ره که گذرگاه توست
مهر خدا رهبر و همراه توست

لیک مرا نیز درین بند و بست
علم و عمل داده چراغی به دست

پس بستان زین ادب اندوخته
مشعلی از تجربه افروخته


*          *          *


مدتی ای کودک شیرین‌دهن
هست عصای تو ز انگشت من

تا چو شدم پیر درین ماجرا
دست من از دست تو گیرد عصا

گردش این گنبد نیلوفری
ساخت چو بالای مرا چنبری

یاری آن ساعد پرداخته
باز کند قامتم افراخته

پیری اگر سرد کند آتشم
گرمی عشق تو کند سرخوشم

پیش رُخت زمزمه‌خوانی کنم
پیر شوم لیک جوانی کنم


*          *          *


موقع خوابت شده طاووس من
شب به تو خوش باد،بده بوس من

لطف خدا در همه‌جا حافظت
تا شب آینده خدا حافظت



.
.
( دیوان-219/20 )


۱۳۹۳ فروردین ۲۴, یکشنبه

که گفت؟

که گفت خاطر افسرده‌ات پریشان باد
که گفت ز آتش حسرت دل تو بریان باد

به اشک خلق نخندیده‌ام،نمی‌دانم
که گفت چشم تو تا روز مرگ گریان باد

نگشته لانه‌ی موری به دست من ویران
که گفت خانه‌ات ای مور خسته ویران باد

نجسته‌ام پریشانی دلی یارب
که گفت خاطرت از دست غم پریشان باد

خدای را چو نیم من بلای جان کسی
که گفت با تو بلا دست در گریبان باد

نخورده قطره‌یی از جوی سرخوشی دل من
که گفت کشتی عیشت نصیب طوفان باد


.
.
( دیوان-99 )


۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه

حکایت

پیرزنی گفت به دهقان‌زنی:
با خود،ای دوست مگر دشمنی

پرتو خورشید فروزان تو را
سوخت به بیهوده ندانم چرا

سوخت سر و روی تو در آفتاب
شد گل‌ اندام تو یک‌سر گلاب

ز آتش خورشید درین نیم‌روز
آب سبوی تو شده سینه‌سوز

آب خنک داری و سردابه هم
از چه کنی بر تن نازک ستم؟

گفت،بدان پیرزن آن شیرزن:
غم مخور ای مادر من بهر من

آنچه تو گفتی همه خوب‌ست و راست
لیک نگفتی که مروّت کجاست

شوهر من زیر همین آفتاب
گرمِ درو باشد و من سایه‌خواب؟

ز آب خنک،تر نشود کام او
من شوم از آب خنک کام‌جو؟

رو که من آن گم‌شده‌زن نیستم
گر دگری باشد،من نیستم


*          *          *


شوی تو از کوچه چو آید به کوی
خسته و افسرده و آزرم‌جوی1

پیش رو از مهر و به نازش ببین
ناز مکن چشم نیازش ببین

بوسه‌ی شیرین به دهانش بنه
جلوه‌یی از مهر نشانش بده

او چو ترش‌روست تو با خنده باش
حنظل اگر ریخت،تو شکر بپاش

دارد اگر بر دل مسکین غمی
آتش او را بنشان با دمی

تا به تو دل‌بستگی افزون کند
غیر تو را از دل بیرون کند

لیک نه چونان که ز سودای تو
سر بنهر یک‌سره در پای تو

خاص تو گردد همه نیروی او
سست شود عزم جهان‌جوی او


*          *          *


مرد خشن‌خوی ز آهسته به
شوی بد از عاشق دل‌خسته به





1-آزرم: محبت

.
.
( دیوان-234/35 )

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

کجاست

گر نیم در خواب مستی دوستان اینجا کجاست
بر زمینم جاست یا بر آسمان،اینجا کجاست

شهر خرم،شهریاران زیبا،مناظر دل‌نشین
سرزمینی خوب و خلقی مهربان،اینجا کجاست

دشت و دریا،کوه و جنگل،سبزه و گل،حسن و عشق
خوش به هم پیوسته در این آشیان،اینجا کجاست

هرچه زیبا،هرچه دل‌کش،هرچه شیرین،هرچه خوب
جمع کردست آسمان در این مکان،اینجا کجاست

ملک عدل و کاخ قانون،دار علم و شهر عشق
چیست این ملک و که‌اند این مردمان،اینجا کجاست

این نشاط،این حسن،این عشق،این صفا،این زندگی
این بهشت،این باغ گل،این بوستان،اینجا کجاست

آنچه می‌بینم مگر نقشی خیال‌انگیخته است
ورنه اینجا ای خدای غیب‌دان،اینجا کجاست

ما مگر جزیی از این دنیای پهناور نه‌ایم
ای خدا آنجا کجا،ای آسمان،اینجا کجاست1





1-در اینترلاکن،یکی از زیباترین شهرهای سویس هنگام گردش در جنگلی وصف‌ناپذیر گفته شد

.
.
( دیوان-66/7 )