۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

دشمن

آن دشمنی که دوست نگردد دل من است
آن عقده‌یی که حل نشود مشکل من است

از دشمنان چگونه شکایت توان نمود
جایی که پاره‌ی تن من قاتل من است

آمد بهار و غنچه‌ی گل خنده زد به شاخ
آن غنچه‌یی که خنده نبیند دل من است

بی‌غم نبوده‌ام نفسی تا که بوده‌ام
گویی که غم سرشته در آب و گل من است

شاخ غمی است،دانه اشکی است،ای دریغ
از کشته‌ی وجود همین حاصل من است

غرقم به بحر حیرت و راه نجات
دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است

شادان به یک نگاه که غافل کند کسی
گر هست در زمانه،دل غافل من است

گفتم: مرو به‌جز دل من در دل کسی
گفتا که: این خرابه کجا قابل من است

.
.
( دیوان-78/9 )
( خاشاک-278 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

دریغا که گم کرده بودم

خداجوی‌مردی به تلبیس شیطان
کژی جست و بگزید راه خطا را

رهش زد در اول سیه‌کاره شوخی
که ناپارسا داشت بس پارسا را

قمار آشنایان و می‌خوارگان هم
بیاموختندش طریق دغا را

بس آسان کشاندند زی راه ناخوش
مر آن واژگون‌بخت بی‌رهنما را

قمارش نیاز آشنا کرد چونان
که بر خود روا داشت هر ناروا را

دغل‌باز شد،پست شد،برگ‌زن شد
که این سست‌آیین قمارآشنا را

شبی می‌گساران یک‌دل به شادی
نشستند و بستند چشم قضا را

فدای تو و نوش جان تو آن شب
گوا بود پیمان مهر و صفا را

سیه‌مست شد،آن سیه‌اختر آن‌سان
که گم کرد سر را و نشناخت پا را

کسی بذله‌یی گفت و لبخند یاران
ز خود بی‌خبر ساخت آن بینوا را

در آن خنده‌ها طعنه‌‌ها دید و ناگه
سزا داد با دشنه مر ناسزا را

چو بر دامن دار با دست قانون
به گردن گره دید بند بلا را

تماشاگر مرگ خود یافت خوش‌خوش
بسی از حریفان مهرآزما را

شنیدم که می‌گفت در واپسین دم
دریغا که گم کرده بودم خدا را

 
.
.
( دیوان-446/47 )
 

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

دیروز بود،امروز نیست

چشم و دل را روشنی زان روی بزم‌افروز نیست
سایه‌ی او بر سرم دیروز بود،امروز نیست

دی جوان‌تر بودم و دیوانه‌تر در کار عشق
تا نگویی آتشم را گرمی دیروز نیست

با محبت،با صفا،با حیله می‌آید به دست
طایر وحشی است این دل،مرغ دست‌آموز نیست

شادکامان جهان را ز آه ناکامان چه باک
سردمهران را بر آتش گر نشانی سوز نیست

روی زیبا دیدن و حیران شدن خواهم ز چشم
ورنه بی‌حاصل بود چشمی که عشق‌آندوز نیست

 
.
.
( دیوان-88 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

وام‌خواهی

پای طمع بشکن و دست هوس
قرض مخواه ای صنم از هیچ کس

اندکی از خواهش دل کاستن
هست گوارنده‌تر از خواستن

وام نگویم که فراوان مخواه
گر همه یک حبه بود آن مخواه

.
.
( دیوان-242 )

۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

از هر شاخی گلی

از بدی و خوبی و جهل و تمیز
هست به نسبت همه‌ چیز ای عزیز

هرکسی ار بنده و گر سرورست
از تو و من در جهتی برترست

گر همه جولاهه1 بود بی‌شکی
می‌شود آموخت ازو چیزکی

چون تو نپویی ره مستکبری
فایده‌ها یابی ازان برتری




1-جولاهه: بافنده

.
.
( دیوان-241 )

۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

مرگ قمرالملوک وزیری

دردا که قمر ازین جهان رفت
آهی شد و سوی آسمان رفت

تن رفت به خاک و جان پاکش
نوری شد و سوی لامکان رفت

شب،سوخت در آتشی روان‌کاه
چون شمع و سحرگه،از جهان رفت

چون دید که دوستان دورنگند
چون اشک،ز چشم دوستان رفت

آهسته چو آه نامرادان
تا دامن عرش،پرفشان رفت

ارزنده چو گنج شایگان بود
وز دست جهان به رایگان رفت

در انجمن هنرشناسان
روزی دو عیان شد و نهان رفت

با شور و نوایی آسمانی
زین خاک‌سرا،بر آسمان رفت

پیدا و نهان چون نکهت گل
آمد به میان و از میان رفت

صد گونه ترانه در دهان داشت
آن گل که خموش و بی‌زبان رفت1

با آنکه ضعیف و ناتوان بود
تا کوی عدم،دوان‌دوان رفت

خوش‌دل سوی آشیان جاوید
آن مرغ بهشتی‌آشیان رفت

غمگین‌تر ازین نمی‌توان زیست
بی‌غم‌تر ازین،نمی‌توان رفت

 
 

 
1-آن خواننده‌ی هنرمند در آخرین روزهای عمر گرفتار لکنت زبان بود.
 
.
.
( دیوان-466 )

۱۳۹۳ مرداد ۷, سه‌شنبه

قمار

دست مبر سوی ورق،زینهار
تا بتوانی،بگریز از قمار

دست تو،چون شد به ورق،آشنا
جمله عیوب تو شود برملا

آنکه بر این علم و عمل،مایه داد
پایه‌ی آن،روی خیانت نهاد

خاک خطا،در دل صافی کند
طبع تو را نیز،خرافی کند

نا نشوی خاین و نیرنگ‌دوست
بگذر از این ره،که بدی‌ها دروست

می‌گسلد رشته‌ی اعصاب را
می‌برد از دیده‌ی ما،خواب را

حاصل این شوق سراپا گزند
چیست؟ تنی خسته،دلی دردمند

آنکه ازین باغ،بری خورد کیست؟
باخت در آن هست،ولی برد،نیست

*          *          *

دختر من دختر محبوب من
خوشگل من،مشکل من،خوب من

باز تو را خواب تو مغلوب کرد
گرچه تو بازنده شدی،خوب کرد

خواب بود مایه‌ی نیرو بخواب
خواب تو خوش ای گل شب‌بو بخواب

.
.
( دیوان-248 )

۱۳۹۳ مرداد ۶, دوشنبه

خرافات

از سر خوددور کن آفات را
بنده مشو جهل و خرافات را

دولت و اقبال تو در دست توست
دور مرو،صید تو در شست توست1

آب دعا،بر سر گیسو مریز
خیز و به دامان حقیقت گریز

چاره‌ی بدبختی ما،گر دعاست
این‌همه بدبخت،به گیتی،چراست!

مهره‌ی مار تو،بود کار تو
مهرگیا،نرمی گفتار تو2

قهوه چو شد خورده و فنجان تهی
کی دهد از راز قضا آگهی؟

چون شده آن احمق طالع‌نگر
از همه اسرار ازل باخبر؟

گر تو شوی در کف محنت،اسیر
نعل خری،چون شودت دست‌گیر؟

آنکه دهد بخت تو را روشنی
گو که دعا خواند و گردد غنی

همت و تدبیر تو،کافی تو را
این‌همه،ای دوست،خرافی چرا؟


 
 
 
1-شست: دام
2-مهرگیا: یکی از رستنی‌هاست که تصور می‌کردند اگر آن را در غذای کسی بریزند عاشق می‌شود و گاه دیوانه زنجیری
 
.
.
( دیوان-243/44 )
 

۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه

گلبن تازه

دلبری شوخ و باوفا دارم
گلبنی تازه در سرا دارم

خوش‌دلم کاندر آشیانه‌ی خویش
تازه‌رویی دل‌آشنا دارم

گر به کار افتدم گره غم نیست
نازنینی گره‌گشا دارم

رفت سرمایه گر ز کف گو رو
چون تو گنجی گران‌بها دارم

نوش‌داروی من تویی،تو چه باک
مگر دوصد درد بی‌دوا دارم

من هم ای گل درون سینه‌ی خویش
دلی آکنده از وفا دارم

گر تو در این جهان مرا داری
من هم ازین جهان تو را دارم


 
 
 
رستم‌آباد شمیران 1329
 
.
.
( دیوان-132 )
 

۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه

ثروت بی‌خیر

بود مرا یاری و یاری غنی
عیش وی از ارث فراوان هنی

مشکل زن،غصه‌ی فرزند نه
پای هوس‌پیشه به پابند نه

گفتم روزی منش اندر نهان:
مزرعه‌ی آخرت‌ست این جهان

خیز و درین مزرعه سیری بکن
آخرت خود را خیری بکن

گفت: برآنم که دو بیمارگاه
پی فکنم کنگره بر اوج ماه

بهر مداوای تنک‌مایگان
دارو و درمان بدهم رایگان

یک ده آباد درین کهنه‌دیر
وقف کنم وقف بر آن کار خیر


*          *          *


خاطرم از نیت والای او
گشت ستایش‌گر آلای او1

 در دل خود مدح و ثنا کردمش
در پس و در پیش دعا کردمش


*          *          *


رفت از آن وعده‌ی خوش سال‌ها
خرج اتینا شد آن مال‌ها

کاخ هوس‌رانی او پست شد
مرد تهی‌مغز،تهی‌دست شد


*          *          *


خیر نیاید ز بد اندیش‌مرد
نیک‌تر آن شد که نکویی نکرد





1-آلا:نعمت‌ها

.
.
( دیوان-241/42 )