۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه

آخرین دقیقه

لوله‌ی آتشین سلاحی سرد
بوسه زد گرم بر شقیقه‌ی او

کاشکی پرده برگرفتی نرم
دست حق ز آخرین دقیقه او

کو در آن لحظه‌های طوفانی
بود نادم ز کار خود یا نی

 
پیش چشمش جهان پر از خون بود
چون سرانگشت او به ماشه رسید

با جهانی دراوفتاد و چه کرد
خانمان‌ها به باد داد و چه دید

او که بود آوخ آتش‌افروزی
نه؟ که دیوانه‌یی،جهان‌سوزی

 
دشمن دشمنان ما بوده‌ست
آنکه بودش همه جهان،دشمن

دوستش داشتم ز نادانی
وای ازین دوست،آه از آن دشمن

فتح او ختم عمر عالم بود
حیف کاین دوست خصم ما هم بود

 
قفل زندان خلق عالم بود
فتح آن دل‌سیاه عالم‌سوز

او نشد فاتح جهان و این‌ست
وای اگر جیش او شدی پیروز

همه عالم عبید او بودند
مرد و زن زرخرید او بودند

 
عالمی را به خون کشید آن‌گاه
راه شهر عدم گرفت و چه سود

رفت و برجا نهاد برلن را
غرقه در آه و اشک و آتش و دود

خون او اشک بی‌گناهان بود
عبرت‌افزای دل‌سیاهان بود1
 



 
1-با مشاهده‌ی بقایایی از ویرانه‌های هامبورگ و شنیدن داستانی جان‌گداز از بمباران شنیع آن بندر زیبا که کوچک‌ترین وسیله‌یی برای دفاع نداشت به یاد خودکشی کسی افتادم که مسبب آن حادثه بود و با دلایل نامعقول و حمله به ممالک بی‌آزاری چون هلند و نروژ و دانمارک و لوکزامبورگ جهانی را به خون کشید و در پناه‌گاه ویران‌شده‌ی خویش به زندگی شوم خود خاتمه داد.

.
.
( دیوان-309/10 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

غزل

خواب از سرم به یاد رخت پا کشیده‌است
عقلم ز خانه رخت به صحرا کشیده‌است

دست غم تو دامن اندیشه‌ی مرا
بگرفته و ز پی تو به صد جا کشیده‌است1

آن شمع جمع را چه غم از آنکه بی‌دلی
با یاد او ز خلق جهان پا کشیده‌است

ای دیده خون ببار که دامن‌کشان برفت
سروی که در کنار تو بالا کشیده‌است

گر منزل نشاط و صفا نیست،گو مباد
آن بارگه که سر به ثریا کشیده‌است



1-این مضمون از دیگری‌ست شاید هم از من بهتر ساخته باشد:
یک‌جا  نمی‌روی که دل ناصبور من ..... تا بازگشتن تو به صدجا نمی‌رود
.
.
( دیوان-84 )
( خاشاک-230 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

بادام تلخ

اگر در لندن افتد ور به بلخ‌ست
زن ای گل شاخه‌ی بادام تلخ‌ست

به هنگام شکوفه روح‌پرور
ولی وقت ثمر،الله‌اکبر

.
.
( دیوان-477 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

سیگار

بر لب سیگار به جز دود نیست
زین دم و دود ای مه من سود چیست

رنگ سیه بر لب خندان دهد
بوی دهان،زردی دندان دهد

جز سرطان غیر برونشیت و سل
چیست درین تیره‌دل جان گسل

همدم این دو،بلا می‌کشد
لذت او چیت؟ چرا می‌کشد؟


.
.
( دیوان-248 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

چرا می‌بری

دل از دست ما می‌بری
ندانم چرا می‌بری

بدین قهر و بیگانگی
دل از آشنا می‌بری

مرا در کمند جفا
به نام وفا می‌بری

چنو سایه‌ی خویشتن
به هر سو مرا می‌بری

نپرسم کجا می‌روی
ندانم کجا می‌بری

چو از دلبری غافلی
دل ما چرا می‌بری


.
.
( دیوان-170 )

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

پایان زندگی

ای شاعر از حیات تو چیزی نمانده است
اینجاست مرگ و راه گریزی نمانده است

در این بساط کهنه که دنیاست نام او
در خورد آرزوی تو چیزی نمانده است

دردا که از دیار عزیزان و دوستان
روزی برون روی که عزیزی نمانده است

شادم که جنگ عمر به پایان رسید از آنک
در طبع خسته تاب ستیزی نمانده است

در کیسه‌ی فتوت عالم به عهد ما
منّت خدای را که پشیزی نمانده است

ما درخور تمیز نبودیم و باطل است
این ادعا که اهل تمیزی نمانده است




در بیماری اردیبهشت 1348

.
.
( دیوان-83 )

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

دروغ راست‌نما

زان‌سوی پرده،نور سحرگاهی
می‌تافت پشت چشم گران‌خوابش

با بوسه‌های نرم نوازش‌گر
انگیخت اندک اندک از آن خوابش


*          *          *


برداشت سر،ز بالش و زد تکیه
بر ساعد لطیف دلاویزش

چون سایه روی صورت من می‌گشت
افسرده‌دل،نگاه غم‌انگیزش


*          *          *


با چشم نیم‌خفته،سر انگشتش
آرایشی به طره‌ی پر خم داد

گفتا: کجا برآورم از دستت
ای مظهر غرور و ستم،فریاد؟


*          *          *


درهم کشیده چهره و با اندوه
گفتا: شرف هبا شد و عفت خفت

با خنده‌یی سرشته به حیرت‌ها
گفتم: چه خواب دیده‌ای امشب؟ گفت:


*          *          *


«من جسم و روح و عزت و تقوی را
با دست دل،به پای تو،افشاندم

تصویر عشق بود،نه عشق،افسوس
نقشی که در نگاه تو می‌خواندم»


*          *          *


گفتم: قسم به ............................
.........................................


گفت: خدا را بس..........
بس‌کن ازین سخن،چه دروغ است این؟


*          *          *


بوسی بر آن دهان حقیقت‌گوی
بنهادم و طریق جدل بستم

گفتا: بقای عشق تو چندست؟
گفتم: .......................


-ولی دروغ-که: «تا هستم»!


.
.
( دیوان-405/06 )

۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

غم آمد

شادی ز دلم رخت سفر بست و غم آمد
پیغام جگرسوز تو ای دوست هم آمد

جان داد به تن گرچه پیام سفر آورد
خطی که از آن پنجه‌ی شیرین‌قلم آمد

تا پا به ره عشق نهادیم ز هر سو
غم بود و بلا بود که در هر قدم آمد

گفتم که نشاط آید و آن ماه بیاید
خون گریه‌ کن ای دیده که او رفت و غم آمد

در دیده و لب اشک غم و خنده‌ی شادی
این سال به سال آمد و آن دم به دم آمد1

این ذره‌ی ناچیز که راهش به عدم بود
در ملک وجود از چه ز شهر عدم آمد

 
 
 
1-گر بخندم آن به هر سالی است گوید زهرخند ... ور بگریم آن به هر روزی‌ست گوید خون،گری (انوری)
 


1341
 
.
.
( دیوان-110/11 )

۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه

می‌خواری

باده که خوش‌رنگ و خوش‌ست از برون
هست بدآموز و سیاه اندرون

رنگ شراب ارچه به صورت نکوست
نیک مبینش که بدی‌ها در اوست

جام می ار،خود ز کف شوهر است
دختر من،گر نخوری بهتر است


.
.
( دیوان-247 )

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

سقوط برلن

شیوه‌ی نامردمی بردی به کار،ای روزگار
راه بیدادی گزیدی آشکار،ای‌ روزگار

خصم جان رادمردان بوده‌ای تا بوده‌ای
با همه ناپایداری پایدار،ای روزگار

با بدان نیکی،به نیکان دشمنی،اینت هنر
ور جز این اینت شیوه‌یی باشد بیار،ای روزگار

تا به خون بی‌گناهان عالمی رنگین شود
رنگ‌ها بردی به کار ای نابکار،ای روزگار

مردمی آسوده دیدی با دیاری ارجمند
آتش افشاندی بر آن خلق و دیار،ای روزگار

قصر عزت سرنگون شد اینت عزم،ای آسمان
شهر برلن غرف خون شد،اینت کار،ای روزگار

ملتی کز علم و صنعت عالمی را داد جان
جان دهد از بهر نانی شرم دار،ای روزگار

آنکه بیماران عالم را شفا دادی ز علم
مانده هم بیمار و هم بیماردار،ای روزگار

در کنار دشمنان دوشیزگان ژرمنی
خون فشاندند از دو چشم اندر کنار،ای روزگار

شیرمردان بی‌پناه و بی‌سلاحی مانده‌اند
اشک‌ریزان هم‌چو طفلی شیرخوار،ای روزگار

کشوری مانند مینو،تخت‌گاهی چون عروس
مانده بر سوک عزیزان سوکوار،ای روزگار

از که نالم بر که نالم عدل کو انصاف کو
ای طبیعت ای خدا ای روزگار،ای روزگار

سوک مردان را سزد مردانه سرکردن ولی
ناله از دل سرکشد بی‌اختیار،ای روزگار

کشته شد آن مرد و محو آن خلق و نابود آن دیار
الحذر ای چرخ گردان،زینهار،ای روزگار


.
.
( دیوان-23/4 )