۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

جان‌سوز

بسوخت جان من آن لعبتی که جان من است
زد آتشم به دل آن‌کس که دل‌ستان من است

حکایتی عجب است این به کس نشاید گفت
که خصم جان من است آن کسی که جان من است

چگونه خوانمت ای گل به آشیانه‌ی خویش
که برق حادثه مهمان آشیان من است

اگر زبان من از عرض عشق درماند
بیان اشک نگر کان هم از زبان من است

ز سنگ فتنه گردون مترس و آگه باش
که این معامله با مشت استخوان من است

مدار باک و جفا کن که بهر شکوفه ز دوست
ز سینه سر نزند گر فغان،فغان من است

به دادخواهی ازو وا کنم دهان هیهات
ز چشم طالع من بسته‌تر دهان من است

.
.
( دیوان-79 )
( خاشاک-117 )

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

دوست‌یابی

دوست بجو کز نفس دوستان
کنج قفس بر تو شود بوستان

نعمتی ای دوست به از دوست نیست
آچه بود خوب‌تر از دوست،چیست؟

.
.
( دیوان-240 )

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

امساک در اندرز

جهد مکن در ره اصلاح کس
یک‌ره اگر گفتی و نشنید بس

ما همه محتاج نصیحت‌گریم
به که ز اندرز کسان برخوریم

.
.
( دیوان-240 )

۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

سنتور کهنه

کهنه سنتوری در خانه‌ی یاری دیدم
که نشسته‌ست بر او گرد یتیمی ز قدیم

سال‌ها رفت و کسش دست نوازش نکشید
که نوازش نشود کودک مسکین و یتیم

آمد آنجا ز قضا دلبر سنتور زنی
دختری یافته از علم سماعی1 تعلیم

با شگفتی نظری کرد بدان لعبت و گفت
ترک این گوهر یکتا نکند عقل سلیم

به کنارش بنشاند آن مه و خوش‌خوش بگرفت
گردش از طره‌ی زرین به هزاران تعظیم

گوش‌مالی سبکش داد و چو گردید بساز2
 ناخنش بر رگ جان بر زد و مضراب به سیم

کرد از هر رگ او زمزمه‌یی تازه پدید
هم‌چو عیسی که ازو زنده شود عظم رمیم 3

موج زد نغمه‌ی سنتور و مرا گریه گرفت
که نبوده‌ست به‌جز بخت بدم یار و ندیم

گهری نخل من آوخ که ز بی‌تربیتی
بی‌ثمر ماند چو زرّ سره در دست لئیم

گر مرا تربیتی بود همانا که شدی
چیزها ساخته زین هیچ به تدبیر حکیم



1-سماع حضور معروف به سماعی از اساتید مسلم سنتور بود که چند سال پیش درگذشت
2-بساز:کوک شده، آماده برای نواختن «مصاحبی خوش و رودی بساز می‌خواهم» حافظ
3-عظم رمیم:استخوان پوسیده.
.
.
( دیوان-455 )

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

در تراس

در تراس روبرو،بیدار بختی خفته است1 
موی مواجش،ز تفریح نسیم آشفته است

ناشکفته غنچه‌یی خوش‌عطر و زیبا نوگلی
دختری شیرین و روشن‌گوهری ناسفته است

شب‌نشینی کرده و هنگام بیداریش نیست
آخر ای خورشید،پنهان شو،که ماهی خفته است

با دمی گرم،آفتابش،عاقبت بیدار کرد
کان پری‌وش،حرف سرد از هیچ‌کس،نشنفته است

از من امروز آن خدای حسن،رخ گرداند سخت
تا چه‌ها با او،زبان نرم بدگو،گفته است

با اشارت خواستم زآن گل بپرسم قصه چیست
ای دریغا آشیان خالی است،بلبل رفته است


1-تراس به فتح اول،واژه‌ی فارسی است.
.
.
( دیوان-76 )

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

نهال و کنده

گردو بُنی بزرگ و برافشان به بوستان
افتاده با جفای درخت‌افکنان ز پای

بس سال‌ها که بود برومند و سرفراز
بر آب سایه‌افکن و بر ابر چهره‌سای

در سایه‌اش چمیده بسی یار دل‌نواز
بر شاخه‌اش لمیده بسی مرغ شب‌سرای

او رفت و ماند کنده‌یی آوخ چو لوح گور
زان شاخ زود رفته درین دیر دیرپای

سر بر کشیده از بن آن کنده شاخه‌ها
چون نو‌رسیده دلبرکان مست و دلربای

زان ریشه‌های پیر عروق جوانشان
آب و غذا گرفت در آن خاک دل‌گشای

روزی رسد که کنده نماندست و مانده است
بس دار سایه‌گستر و بس شاخ میوه‌زای

ای کودکان شما هم با ما چنین کنید
آری چنین کنید و جز این نیست روی و رای

.
.
( دیوان-459/60 )

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

دنیای بی‌غمی

اینجا دیار عشرت و دنیای بی‌غمی است
آراسته مناظر و پیراسته ز می است

چین بر جبین پیر و جوان نادرست از آنک
این سرزمین سرشته ز شادی و خرمی است

خرسند و خوش‌دل است همه کس به حد خویش
آری نشاط و شور نه در بیشی و کمی است

کو آن خیال‌پرور سکزی که بنگرد 1 
اینجا به دست خلق برات مسلمی است

اینجا همه ظرافت و شوخی و دلبری
اینجا همه عدالت و اخلاق و مردمی است

ما غرق خودپرستی و بیگانگی ولی
توفیق این گروه ز ارفاق و هم‌دمی است

عزم رحیل او سوی مریخ و مشتری
فکر مقیم ما پی وطواط و بلعمی است

گویم بهشت و نعمت جاویدش از من است
وین ادعا نتیجه نادانی و عمی است

من آدمی نخوانم ازین لحظه خویش را
کاحوال من نه درخور عنوان آدمی است

در راه خدمتی که نکردم به نوع خویش
من طایر بهشتم و پاستور جهنمی است؟



ژنو1336


1- اشاره به این قطعه ابوالفرج سکزی است:
عنقای مغرب‌ست درین دوره خرمی ..... خاص از برای محنت و رنج است آدمی
هرکس به قدر خویش گرفتار محنتی است ..... کس را نداده‌اند برات مسلمی

.
.
( دیوان-71/2 )

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

زن و مرد

تفضیل مرد بر زن و ترجیح زن به مرد
افسانه است و عرصه‌ی دعوی در آن فراخ

آنان دو شاخه‌اند ز یک اصل و پر برست
بستان اجتماع ز پیوند این دو شاخ

.
.
( دیوان-437 )

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

آیینه‌ی کردار

گر نداند جورخو کانصاف چیست
جور می‌داند که بی‌انصاف کیست

روزگار آیینه‌ی کردار ماست
روی بد،نیکو درین آیینه نیست

.
.
( دیوان-437 )

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

افتاده‌ام

گر به کوهم ور به صحرا،قسمتم سرگشتگی‌ست
خار خشکم،در کمند گردباد افتاده‌ام

داد مطلق،گفته‌ام من،کمتر از بیداد نیست
من به دام صد گنه،زین  عدل و داد افتاده‌ام

با امید فضل او،غافل ز پاس عدل او
تا گلو در منجلابی از فساد افتاده‌ام

حرص عالم‌خوار ما را،حاصلی جز این نبود
کز طریق مهر،در راه عناد افتاده‌ام

.
.
( دیوان-474/75 )