۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

بخت گران‌خواب

دستی به بخت گران‌خواب داده‌ایم
رخت حیات خویش به سیلاب داده‌ایم

گیسوی خویش را مکش از دست ما که ما
آن رشته را به رشته‌ی جان تاب داده‌ایم

باشد که سیرشان کند این نان خشک را
از بندگان گرفته به ارباب داده‌ایم

دین‌داری و امانت و وجدان و شرم را
در راه ملک و خانه و اسباب داده‌ایم

این افتخار ماست که ویران سراچه‌یی
ز اسلاف خود گرفته به اعقاب داده‌ایم

آتش فکن به خرمن خصم ای زبان که ما
تیغ تو را به آتش دل آب داده‌ایم



خرداد1325

.
.
( دیوان-150 )

۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

یار هنرمند خردجو

گرچه عزیزند صفاپیشگان
روی مگردان ز کج‌اندیشگان

زانکه درین رشته‌ی پر پیچ و خم
نیست گریز از بد و از نیک هم

لیک مجو صحبت بدخواه را
بدتر ازو مردم گم‌راه را

یار هنرمند خردجو طلب
ور نشود،همدم خوش‌خو طلب

.
.
( دیوان-240 )

۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

بچه‌ی هوو

سخت ازین نکته به فکرت درم
بینم اما نشود باورم

کز چه سرشته است دل مادران؟
نقش سپیدی و،سیاهی در آن

آتشی از آب خوش انگیخته
لطف و شقاوت به هم آمیخته

آنچه از آن،عقل به حیرت‌دَر است
بلعجبی‌های دل مادر است

چون سخن از کودک او می‌رود
سینه‌ی زن عرش خدا می‌شود

لیک چو بیند سوی فرزند شوی
آتش کین سرکشد از چشم اوی

دشمن او کیست درین داوری
کودکی افسرده ز بی‌مادری

خاک به کفش پسر او جفاست
خار به چشم پسر شو رواست

در برِ زن مرده‌ی فرزند شوی
هست سبک‌مایه‌تر از آب جوی

چیست در آن سینه‌ی پرشور چیست؟
ظلمت آمیخته با نور چیست؟


.
.
( دیوان-250 )

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

جهانگیران

سر پیری فلک پیر مرا
دختری داده و شیرین‌پسری1

سال‌ها جستم ازین رشته ولی
بود سرشته به دست دگری

*          *          *

پنج سال است که بر تارک آن
نور بارد ز گریبان سپهر

لیک سالی است که بر دامن این
شاخ بادام گل افشانده به مهر

*          *          *

دی فریبا به عروسک‌بازی
بهر خود طرح نو انگیخته بود

از برادر چو دمی غفلت کرد
بزم او جمله به‌هم ریخته بود

*          *          *

عارف‌آیین به برادر نگریست
خالی از کین و غضب دختر من

باز شد چیده و برچیده ولی
ماند شیرین،گل شیرین بر من

*          *          *

کاشکی سینه‌ی مردان بزرگ
پاک چون روح فریبا می‌شد

راستی گر حسد و حرص نبود
صورت دهر چه زیبا می‌شد

*          *          *

ز امپراتوری تاتار و مغول
چه به جا مانده؟سیه‌نامی چند

بعد ازین نیز جهان‌گیران را
نامکی ماند و دشنامی چند

*          *          *

جمع و تفریق جهان تا کی و چند
آخر ای مردم کینه‌توز بس‌ست

خاک بر فرق بشر بیخته شد
ای شررهای جهان‌سوز بس‌ست

*          *          *

پنجه‌ی قهر ستم‌کیشان را
کاشکی دست خدا بشکستی

یا که چشم من و امثال مرا
از تماشای جهان بربستی




1336موقع حمله به مصر



1-فریبا و فریبرز
.
.
( دیوان-400/01 )

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

وای از تملق

مام طبیعت که تو را زاده است
طبع تملق‌طلبی داده است

شرم و حیا چون شودت پرده‌دار
گوید ناموس بقا سر برآر

فطرت زن از غنی و مستمند
هست ثنا جوی و تملق‌پسند

چون که تو خودبین شدی و سرگران
زی تو گرایند تملق‌گران

وصف جمالت به صد آیین کنند
بر تو و اخلاق تو تحسین کنند

چون سرت آکنده شد از عجب و ناز
بس درِ ناخوش که شود بر تو باز

تیره شود روح فرح‌ناک تو
تیره‌تر از روح تو،ادراک تو

.
.
( دیوان-237/38 )

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

منظر جان‌بخش

جای‌گاه خواب من ناظر به زیبا منظری‌ست
نقش رویای جوانان،خواب‌گاه دختری‌ست

بستری از پرنیان سرخ و در دامان او
سر بر آر،ای اشتیاق خفته،شیرین دلبری‌ست

جامه‌یی هر شب بپوشد،آرزوپرور تنش
جامه‌یی،کز نازکی،گویی خیال شاعری‌ست

بر بلورین‌شانه،گیسوی بلوطی‌رنگ او
سایه‌ی بیدی‌ست کاندر آب روشن گوهری‌ست

جنبش گیسوی او گوید برو،گوید بیا
خواندن و راندن،بدین ایمای شیرین،محشری‌ست

خودنمایی‌های شادی‌بخش دارد،حسن او
چون شرابی لعل‌گون،کاندر بلور ساغری‌ست

صحبت شیرین او،با خویشتن،در آینه
سرخوش و مستانه،چون دلداده‌یی با دلبری‌ست

هیچش از دزدیده دیدن‌های مردم،باک نیست
چشمه‌ی مهتاب داند،کش ز هر سو ناظری‌ست

نرم و رقصان،لغزد اندر پشه‌بندی از حریر
چون گلی،کش از غبار صبح‌گاهی چادری‌ست

روح‌پرور پیکرش،در پرنیانی بسترش
چون گلی بر سینه‌یی،چون آتشی در مجمری‌ست

صفحه‌یی چند از کتاب را،فرو خواند به لطف
آنکه خود،وصف جمالش،بی‌نهایت دفتری‌ست

دست نورافشان او،خاموش سازد برق را
گرچه در دامان شب،خود چون فروزان‌اختری‌ست

چشم زیبایی‌نگر را،پرده بر بندد،ولی
روح زیبایی‌نگر را نیز،چشم دیگری‌ست




تهران1335

.
.
( دیوان-68/9 )

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

او بود امروز

آنکه آشفته‌ی آن سلسله‌مو بود امروز
دل من بود که دیوانه‌ی او بود امروز

روحم ار پاک‌تر از آینه گردد شاید
روی من در رخ آن آینه‌رو بود امروز

بوده دیوانه و دیوانه‌ترش خواهی دید
دل که هم‌صحبت آن سلسله‌مو بود امروز

با تو ز اسرار دل خویش چه گوید آخر
آنکه در پرده‌ی اسرار مگو بود امروز

گرهی نیست به پیشانی اندیشه‌ی ما
که گشاده در بخت از همه‌سو بود امروز

نکهت یاس و دم مریم و عطر گل سرخ
در مشام من از آن طره چه بو،بود امروز

محفلی بود و در آن محفل اندیشه‌نواز
هم‌نشین من سودازده او بود امروز



اصفهان1324

.
.
( دیوان-120 )

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

جدال با نفس

رفتم که بدوزم دهن بی‌ادبی را
مغلوب کنم شهوت شهرت‌طلبی را

تا کور شود دیده‌ی خودبینی‌ام ای دوست
در دیده کند خاک،غرور نسبی را

اسباب تعین شده عنوان ادب هم
رو تا که ببندیم دکان ادبی را


.
.
( دیوان-482 )

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

زن خرده‌گیر

زن چو شود مدعی و نکته‌گیر
مرد شود از وی و از خانه سیر

ساز مکن نغمه‌ی ناساز را
راه مخالف مده آواز را

مرد که برتر ز تو بود از نخست
نیست گر ایدون ز تو برتر چو توست

باید با او تو برابر شوی
لیک مکن جهد که برتر شوی

از تو فزون است چو نیروی مرد
تکیه کن آهسته به بازوی مرد

مایه‌ی فتح تو درین رستخیز
سازش و صلح است،نه جنگ و ستیز


.
.
( دیوان-235/36 )

۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

فقر و غنا

باز هنگامه‌ی خزان شده است
باد سرد خزان وزان شده است

شاخ سبزی نمانده در چمنی
برگ نغزی نمانده بر سمنی

گل زیبا ز رنگ و ز بوی افتاد
تاج گلبن در آب جوی افتاد

زرد شد گیسوان دلکش بید
طره‌ی سبز شد ز غصه سپید

مانده خورشید همچو دل‌سردان
در فضای سپهر سرگردان

ای گل آن روی ارغوانی کو
آن تجلای آسمانی کو

فرش گوهرنشان سرو چه شد
لب پرنغمه‌ی تذرو چه شد

برگ‌ریز خران غم‌انگیزست
شادمانی مجو که پاییزست

دوش رفتم بسان مدهوشان
سوی آرام‌گاه خاموشان

در دیاری که شادی و غم نیست
نخوت بیش و حسرت کم نیست

دشمنی‌ها ز سینه‌ها رفته
فتنه‌ها زیر خاک‌ها خفته

همه بر خوان نیستی شده دوست
وه که دنیای نیستان چه نکوست

هم در آن روزها ز شهر وجود
خیمه بر دشت نیستی زده بود

زنی از خاندان محتشمان
زنی از دوده فسرده‌دمان

شام آن صبح عیش و مستی‌ها
صبح این شام تنگ‌دستی‌ها

کار آن خنده کار این زاری
آن همه عزت این همه خواری

آن‌یکی سرو باغ آزادی
ناز پروردِ نعمت و شادی

نازها کرده باده‌ها خورده
جشن‌ها دیده عیش‌ها کرده

فارغ از غصه در جهان بوده
تا به جا بوده شادمان بوده

بعد مرگش درین سپنج‌سرای
خاندانی بزرگ مانده به جای

وین یکی اشک چشم ناکامی
مرده در تنگ‌نای گم‌نامی

بوده تا بوده در سیه‌بختی
دیده تا دیده در جهان سختی

بهر او در جهان ز شوهر او
اندکی قرض مانده و دختر او

طفل خود را به خون دل نان داد
چو نماندش دلی به جا،جان داد

نه رفیقی گریست در غم او
نه انیسی گرفت ماتم او

الغرض آن دو نقش ماتم و سور
چون شدند از بساط هستی دور

شاد و ناشاد ترک جان گفتند
هردو اندر کنار هم خفتند

ایمن از آفت سپهر کبود
زیر این گنبد کبود که بود

بر سر خاک آنکه دارا بود
طرفه بزمی بدیع برپا بود

مهوشان چون طیور خوش خط و خال
کرده افشان به گور او پر و بال

سبزه‌ی تربتش همه گل بود
سبزه گل بود و غنچه بلبل بود

غمزه می‌کرد و عشوه در بر جمع
شمع بر روی لاله،لاله به شمع

روهروی گفت اگر بخواهی راست
مرگ این خوش‌تر از عروسی ماست

وان سیه‌روزگار خاک‌نشین
داشت گوری خلاف مدفن این

خواب‌گاهش ز چرخ پیچاپیچ
توده‌یی خاک بود و دیگر هیچ

مانده خشتی دو،طرف مرقد او
که کند داستانی از قد او

دخترش چون فرشته‌ی غم و رنج
مانده بر خاک او مصیبت‌سنج

لب او خشک و چشم او تر بود
نقش ماتم ز پای تا سر بود

یارب این گل چه می‌کند غم را
از که آموخته‌ست ماتم را

طفل را تاب سوگواری نیست
روح پروانه بهر زاری نیست

تا نگویی درین بلند بنا
هست فرقی میان فقر و غنا

تا نگویی درین بلند سریر
شمع و گل نیست بر مزار فقیر

طفل او شمع‌سان فروزان شد
شد فروزان چو شمع و سوزان شد

باد بر تربتش ز شاخ بلند
جای گل ریخت برگ زردی چند

گل و شمعی که آسمان کبود
کرد بر تربتش نثار این بود




.
.
( دیوان-197/98/99 )
( خاشاک-130/31/32 )