۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

سگ بی‌جهت

سحرگه به راهی گذر داشتم
دلی خوش چو باد سحر داشتم

سری پر غرور و تنی زورمند
روانی به امید و طبعی بلند

به راهم سگی کوچک آمد به پیش
سگی مانده دور از خداوند خویش

به راهم سگی کوچک آمد به پیش
سگی مانده دور از خداوند خویش

سگی بی‌خداوند و ویرانه‌گرد
نسنجیده در زندگی گرم و سرد

دلم را به دم لابه‌یی نرم کرد
به رفتار شیرین سرم گرم کرد

به ناگه یکی استخوان‌پاره دید
گرفتش به دندان و از پی دوید

به پیش اندرم تیز بشتافتی
زدی نیشی ار فرصتی یافتی

دگر باره با طعمه‌ی خویشتن
دویدی سراسیمه دنبال من

بدو گفتم: ای سگ تو آزاده‌ای
به دنبال من از چه افتاده‌ای

تو ای برتر از من به ارزندگی
به گردن منه رشته‌ی بندگی

به گیتی تو را مادر،آزاد زاد
چرا بایدت سر به زنجیر داد

چو خود استخوان جوی و خود خوری
چه منت ز مولایی من بری

برو جان من عزت اندیش باش
سگ من چرایی؟سگ خویش باش

سرانجام گشت از بد اختران
نصیحت‌گر سگ،سگ دیگران

.
.
( دیوان-208/09 )
( خاشاک-134 )

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

نمی‌آید به‌دست

در جهان ما دلی روشن نمی‌آید به‌دست
یک گل خندان درین گلشن نمی‌آید به‌دست

در دل تاریک دریا جستجو کن ای رفیق
گوهر اندر چشمه‌ی روشن نمی‌آید به‌دست

دست اگر دست من و دامان اگر دامان اوست
می‌رود این دست و آن دامن نمی‌آید به‌دست

خوش کمر بستند یاران از پی یغما ولی
رزق موری هم درین خرمن نمی‌آید به‌دست

انتظار مردمی از خصم آهن‌دل خطاست
نرمی از پیکان رویین‌تن نمی‌آید به‌دست

این طبیعت چیزها با بی‌زبانی گفته لیک
قصه‌یی روشن ازین الکن نمی‌آید به‌دست

روزن اندیشه تنگ و چهره‌ی آفاق،تار
پرتوی از راه این روزن نمی‌آید به‌دست

مرگ پاینده‌ست و ما فانی و سامان حیات
در ره این سیل بنیان‌کن نمی‌آید به‌دست


1342
.
.
( دیوان-85 )

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

بی‌دلبر

این منم،کِم نه یاری،نه دلی نه دلبری‌ست
ورنه هرکس را که بینی،با دلارامی سری‌ست

می‌توان اینجا به روی دلبران،نوشید می
در کنار من نباشد،در کتار دیگری‌ست

دست یزدان،دست شیطان،دست انسان،دست طبع
سهم این اقلیم کرد،آنچ از دو عالم،خوشتری‌ست

هرچه می‌بینی جمیل و هرچه می‌خواهی جمال
با سعادت جایگاهی،با سلامت کشوری‌ست

از چه بدبخت است هرجا نابسامان مسلمی‌ست
از چه خوش‌بخت است هرجا،نامسلمان کافری‌ست

با هوس‎های طبیعت،کار ما آسان شدی
گر نه عالم را خدایی،گر نه ما را داوری‌ست

لیک دنیا را خدایی عادل و بخشنده هست
هست و ما را پای در بندی و سر در چنبری‌ست

این چه جود است،این چه داد است،این چه حکم است،این چه کار
بس کن ای شاعر که این افسانه بیش از دفتری‌ست



در ویلفرانش وسط راه مون‌کارلو و نیس ساخته شده
1336
.
.
( دیوان-68 )

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

دیر و زود

جز خیال و خوابی از عشرت ندید
آدمی گر دیر ماند ار زود مرد

آنکه اندک زیست کمتر کام یافت
وانکه افزون ماند افزون رنج برد

آنکه مسکین بود عمری خون گریست
آنکه ثروت داشت عمری زر شمرد

مستی جاویدشان از یک خم است
جام هستی،خواه صاف و خواه درد

سرنوشت ما نه اندر دست ماست
نقش تقدیر است و نتوانی سترد

بار هستی گر گران آمد به دوش
بفکنش باری چو نتوانیش برد

ورنه،باید شوکران رنج را
اندک‌اندک خورد و کم‌کم جان سپرد


1348
.
.
( دیوان-437/38 )

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

ازدواج

ای همه عشقم رخ دلجوی تو
قبله‌ی صاحب‌نظران روی تو

خیز که روشنگر دنیا تویی
دختر من مادر فردا تویی

نسل تو از شیر تو باید خورش
شیردلان را تو دهی پرورش

پی فکن اصلح و احسن تویی
مرکز هستی تویی ای زن تویی

عهد خوش بی‌خبری گشت طی
نوبت کارست نگه دار پی

بایدت اکنون ره دیگر زدن
پیرو ناموس طبیعت شدن

*          *          *

دوش که خفتی تو و من مست‌وار
از تو و مهد تو گرفتم کنار

شد سرم آکنده ز سودای تو
تا چه شود صورت فردای تو

رفتم و با کوکبه‌ی آرزو
بردمت آهسته به ایوان شو

جان منی،لیک به شو دادمت
بستدم از خویش و بدو دادمت

مرد نکوخو،زن صاحب تمیز
لازم و ملزوم هم‌اند ای عزیز

دولتی آن کس که شود شوی تو
بختور آن کس که کشد موی تو

.
.
( دیوان-232 )

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

دفتر راز

خفته در چشم تو نازی است که من می‌دانم
نگهت دفتر رازی‌ست که من می‌دانم

قصه‌یی را که به من طره‌ی کوتاه تو گفت
رشته‌ی عمر درازی‌ست که من می‌دانم

بی‌نیازانه به ما می‌گذرد دوست،ولی
سینه‌اش بحر نیازی‌ست که من می‌دانم

گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه رو سوز و گدازی‌ست که من می‌دانم

یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند
آن هم ای دوست مجازیست که من می‌دانم

.
.
( دیوان-138 )

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

زبان عشاق

با خموشی‌ها در این محفل مرا
گفتگویی دلنشین با دلبرست

خواب مژگان جنبش ابروی دوست
در بیان عشق صدها دفترست

هر تبسم،هر تغافل،هر نگاه
عاشقان را ترجمانی دیگرست

گر لب عاشق ز گفتن‌ها تهی است
گوش معشوق از شنیدنی‌ها پرست

با نگاهی قصه‌ها گویند از آنک
یک نگاه از صد زبان گویاترست

.
.
( دیوان-436 )

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

بخت گریان

به بزم خود گرچه راهی ندادی
ز باغ وصالم گیاهی ندادی

سلامی ز رافت پیامی ز زحمت
به سالی نگفتی به ماهی ندادی

هنوزت ز جان و دل دوست دارم
گرم ارزش پرّ کاهی ندادی

تو ای عشق،ای چشمه‌ی آرزوها
به من غیر اشکی و آهی ندادی

مرا یک نفس بهره ای بخت گریان
ز لبخند وحشی‌نگاهی ندادی

جهانا نه بر من که بر مقبلان هم
درین عرصه آرام‌گاهی ندادی


1335
.
.
( دیوان-178 )

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

تاسف بر گذشته

دوش به ایام رفته در نگرستم
در نگرستم به مرگ عمر و گرستم

همچو زنی شوی مرده بر تلف عمر
تلخ گرستم،چو تلخ درنگستم

بیهده تا کی ز مرگ عمر کنم یاد
گرنه چو ابناء دهر مرده پرستم

پای توان بر بساط غم زد و خوش بود
ساخته گر نیست هیچ کار ز دستم

آمده گر یاوه شد،نیامده برجاست
غم چه خورم بهر نیست گشته،چو هستم

.
.
( دیوان-141 )

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

خرقه تهی کردن

جان فدای ره آن سرو سهی خواهم کرد
عنقریب است که من خرقه تهی خواهم کرد

باکم از بار گنه نیست که در روز جزا
عشق او را سند بی‌گنهی خواهم کرد

هم در آن لحظه که بر تخته گذارند مرا
خنده بر افسر و اورنگ شهی خواهم کرد

من بی‌پا و سر اندر صف این کج کلهان
ای بسا جلوه که با بی‌کلهی خواهم کرد

روسیاهم ولی از نور محبت لبریز
لاجرم چاره‌ی این روسیهی خواهم کرد

جان برون می‌رود از سینه‌ام ای دوست بیا
که من این خانه ز بهر تو تهی خواهم کرد
            

      
خرداد 1324
.
.
(دیوان-104/105 )
(خاشاک-129 )