جز خیال و خوابی از عشرت ندید
آدمی گر دیر ماند ار زود مرد
آدمی گر دیر ماند ار زود مرد
آنکه اندک زیست کمتر کام یافت
وانکه افزون ماند افزون رنج برد
وانکه افزون ماند افزون رنج برد
آنکه مسکین بود عمری خون گریست
آنکه ثروت داشت عمری زر شمرد
آنکه ثروت داشت عمری زر شمرد
مستی جاویدشان از یک خم است
جام هستی،خواه صاف و خواه درد
جام هستی،خواه صاف و خواه درد
سرنوشت ما نه اندر دست ماست
نقش تقدیر است و نتوانی سترد
نقش تقدیر است و نتوانی سترد
بار هستی گر گران آمد به دوش
بفکنش باری چو نتوانیش برد
بفکنش باری چو نتوانیش برد
ورنه،باید شوکران رنج را
اندکاندک خورد و کمکم جان سپرد
اندکاندک خورد و کمکم جان سپرد
1348
.
.
( دیوان-437/38 )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر