بود آن زمان که بخت،جوان بود و من جوان
در اصفهان،به شاخ گلی،آشیان مرا
در اصفهان،به شاخ گلی،آشیان مرا
در غنچه میشکفتم و ترسی نهفته بود
در گلشنی همیشه بهار،از خزان مرا
در گلشنی همیشه بهار،از خزان مرا
* * *
لختی ز نیمهشب،سپری شد که سال نو
آراسته،درآمد و سال کهن برفت
آراسته،درآمد و سال کهن برفت
یک سال پر ز حادثه،یک سال پر ز هیچ
از عمر اهل عالم و از عمر من،برفت
از عمر اهل عالم و از عمر من،برفت
* * *
نوروز فرخ آمد و داد،از وصال دوست
ما را،بشارتی و چه فرخ بشارتی
ما را،بشارتی و چه فرخ بشارتی
در صبح عید،حلقه به در خورد و دل تپید
از آن نوا،که داشت ز دولت،اشارتی
از آن نوا،که داشت ز دولت،اشارتی
* * *
* * *
با او به باغ رفتم و دست نسیم،ریخت
بارانی از شکوفه،به فرخنده مقدمش
بارانی از شکوفه،به فرخنده مقدمش
گسترد بستری،پی خوشخواب آرزو
گلبرگها،به سایهی گیسوی پر خمش
گلبرگها،به سایهی گیسوی پر خمش
* * *
چون شب فرا رسید،بساط نشاط را
بردم سبک،به ساحل جانبخش زنده رود
آنسوی رود،بیشه و آنسوی بیشه،کوه
کودک صفت،به بستر راحت،غنوده بود
کودک صفت،به بستر راحت،غنوده بود
* * *
ماه،از خلال درختان،دمید و ریخت
در جام عاشقان طبیعت،شرابها
در جام عاشقان طبیعت،شرابها
با تارهای طرهی سیمین خویش،دوخت
اشجار را،به دامن لرزان آبها
اشجار را،به دامن لرزان آبها
* * *
چون جیوهی رها شده بر سطح آینه
در جسم زنده رود،قرار و سکون نبود
در جسم زنده رود،قرار و سکون نبود
جز پیچ و تاب و لرزش و عزم و درنگ آب
نقشی،بر آن صحیفهی سیمابگون،نبود
نقشی،بر آن صحیفهی سیمابگون،نبود
* * *
بر دوش من،نهاد سر نازنین و گفت:
گویی که چیست خوشتر ازین عشق ایزدی
گویی که چیست خوشتر ازین عشق ایزدی
ای کاش این دقایق کوتاه را،خدای
کمکم به دامن ابدیت،گره زدی1
کمکم به دامن ابدیت،گره زدی1
* * *
گفتم که:غافلی تو از اسرار دل،از آنک
دنیای عشق هم،ز ابدیت نشانهیی است
دنیای عشق هم،ز ابدیت نشانهیی است
یکسان بود مجاز و حقیقت به چشم من
جز عشق،هرچه هست به عالم،فسانهیی است
جز عشق،هرچه هست به عالم،فسانهیی است
1-مضمون این بیت،فرانسوی است.
.
.
( دیوان-387/89 )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر