۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

مگر تو نبودی؟

آن‌که به ناز و نیاز و لابه و سوگند
برد دل از دست من مگر تو نبودی

آن‌که به دامان من گریستی از شوق
می‌زده در این چمن مگر تو نبودی

آن‌که شدی غنچه تا به ناز درآید
هم‌چو گل از پیرهن مگر تو نبودی

آن‌که سراپا مطیع خواهش من بود
بی‌خبر از خویشتن مگر تو نبودی

وان‌که دلم را شکست و چشم وفا بست
ای بت پیمان‌شکن مگر تو نبودی

وان‌که ازو پای‌مال دست ستم شد
عشق من،ای عشق من،مگر تو نبودی

.
.
( دیوان-457 )

۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

خطا کردی

بر من جفا کردی،خطا کردی
آری خطا کردی،خطا کردی

جوری که بر بیگانه نتوان کرد
بر آشنا کردی،خطا کردی

تا دیگری آب بقا نوشد
ما را فدا کردی،خطا کردی

در بزم رندان با غزل‌خوانی
شوری به پا کردی،خطا کردی

ما را که سر تا پا وفا بودیم
خصم وفا کردی،خطا کردی

.
.
( دیوان-178 )

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

مرهم نهی

خارصفت ای گل مشکین‌نفس
تیز مشو در ره آزار کس

به،که به زخمی،بنهی مرهمی
وز دل تنگی بزدایی غمی

.
.
( دیوان-238 )

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

از تهمت بپرهیز

دختر من الفت اهریمنان
به بود از صحبت تهمت‌زنان

در صف ناخوش‌سخنان سر مکن
تهمتشان مشنو و باور مکن

غیبت اگر قصه و گر طیب است
زشت بود زانکه خود آن غیبت است1




1-غیبت به فتح «غ» برای این معنی خطاست و باید بر وزن «زینت» ادا شود.
.
.
( دیوان-238 )

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

بی‌مادر

کودکی شش ساله1 بر کوهی بلند
بود در سایه‌ی درختی دیرسال

نیم‌روز آن‌جا چو مرغی آتشین
بر فراز صخره‌ها،گسترده بال

*          *          *

سایبانی در حصار آفتاب
بر سر سنگین کوه افتاده بود

ظهر و گرما و سکوت و بی‌کسی
بود در آن کوه و کودک نیز بود

*          *          *

آسمان چون لخته‌یی از سرب خام
بر سر سنگین کوه افتاده بود

دور از آنجا،آبشاری نقره‌فام
چون ستونی از بلور استاده بود

*          *          *


مانده بر پا با سکوتی رنج‌بار
خارها بی‌جنبشی بر سنگ‌ها

موج گرما بود آنچ از چارسو
پیش رفتی هم‌چنان فرسنگ‌ها

*          *          *


از نسیمی هم در آن گم گشته‌کوه
رخنه در دیوار خاموشی نبود

گفتی آن دنیای نفرین‌کرده را
حاکمی غیر از فراموشی نبود

*          *          *


دیده بر پاهای عریان دوخته
می‌مکید انگشت خود را آن بچه

بود روشن کاندر آن خاموش‌جای
فکر می‌کرد آن پسر اما به چه؟



1-تصویری از چهارسالگی گوینده است که در آن عدد چهار به شش مبدل شده است.
.
.
( دیوان-391)

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

مگر

گره کن طره را ای شب،مگر ماهی برون آید
بسوزان سینه را ای غم،مگر آهی برون آید

نپندارم که نوری بر شب تار من افشاند
هم ار چون ماه نخشب،ماهی از چاهی برون آید

بجز حرمان نخواهد یافت از یغمای من سودی
اگر دزدی به راهم از کمین‌گاهی برون آید

به زیر بار غم جانا نفس را تازه می‌سازم
ز چاک سینه‌ام آهی اگر گاهی برون آید

چو گفتم:کیست در این خانه،خندان دایه‌اش با من
بگفتا:جان توست ای دوست،گر خواهی برون آید

.
.
( دیوان-117/18 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

فرزند

نخل تو ای باغ برومند عشق
شاخ نو آورد ز پیوند عشق

طفل تو مولود مبارک‌دمی است
هم‌چو تو در عالم خود عالمی است

سینه،درخشنده‌تر از آینه
نقش پذیرنده‌تر از آینه

رشته‌ی گهواره چو در مشت توست
جنبش عالم به سر انگشت توست 1

گر تو هنرجوی و خردور شوی
دخترکم،نابغه‌پرور شوی

نابغه هم چون تو بنی‌آدم است
من چه کنم نابغه‌پرور کم است

رو که دهد شاخ تو شیرین بری
نابغه گر نیست بلند اختری

آتشی اندر دلش افروخته
خرمن تاریکی ازو سوخته

اوست کنون کوچک و عالم بزرگ
لیک چو عالم شود او هم بزرگ


*          *         *


عزت مادر نه ز پر زادن‌ست
عضو مفیدی به جهان دادن‌ست

ماند اگر دامن مادر تهی
به که در او کودک بی‌فر،نهی

کودک نوخاسته خربنده نیست2
 خون خورد ار گوهرش ارزنده نیست

خجلت خربندی او خود نخواست
محنتش از مادرِ خربنده زاست

عزت و ناکامیش از مادر است
مادر بی‌عقل بلاپرور است

مادر،نادان و پدر،بی‌خرد
طفلک مسکین به که روی آورد
 

*          *          *


آن‌که بهایی دهدش از نخست
دختر من دست گوهرساز توست

اوست گوهر،دست تو گوهرتراش
گوهر بی‌آب و بها گو مباش


*          *          *


الغرض آن کار که بایسته است
پرورش کودک شایسته است



1-ناپائون گفته است: مادر به یک دست گهواره را می‌جنباند و به دست دیگر عالم را
2-خربنده: کسی که خر به کرایه دهد
.
.
( دیوان-249/50 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

شکرگزاری از پاکستان

نسیما خیز و شورافزا پیامی
به ایران‌دوستان ز ایرانیان بر

ز فرزندان این کشور سلامی
به پاکستان و پاکستانیان بر

ثناخوان شو بر آن مرز بهشتی
که ایمن باد از بی‌داد و زشتی


نثاری ای نسیم نافه گردان
برافشان محفل روحانیان را

درودی از در1 آزادمردان
ببر آزاده‌پاکستانیان را

بگو با آن برادر زین برادر
که ای از صد برادر مهربان‌تر


درین پیکار مرگ و زندگانی2
 که بادا دست داور یاور ما

شدند آزادگان چونان که دانی
جوان‌مردانه یاری‌گستر ما

شما هم راه حق‌کیشی گرفتید
بسی بر دیگران پیشی گرفتید


سرود مهر و وحدت ساز کردید
شما ای دوستان هندوستان هم

کتاب حق‌پرستی باز کردید
شما،آزادمردان جهان هم

ولی مهر شما رنگی دگر داشت
نوای دوست آهنگی دگر داشت


اگر ما را در این پیکار جان‌کاه
شکست افتد شکستی بی‌دوام است

که جنگ حق و باطل،خواه و ناخواه
حق انجام است و این ما را تمام است

چه بیمی،هستی از کف دادگان را
چه باک از نیستی آزادگان را


الا تا کج نپنداری که ایران
بحمدلله قوی هست و زبون نیست

زبونی نیست در کار دلیران
دلیران را هراس از سیل خون نیست

ندارد بیمی از مرگ آن‌که داناست
ور از مردن نپرهیزد تواناست


1-ازدر:شایسته،درخور،سزاوار
2-در موضوع ملی شدن نفت


20خرداد1330
.
.
( دیوان-307/08 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

انداخت (غزل*)

ما را چو رقیب از نظر لطف وی انداخت
رفتیم بدانجا که عرب رفت و نی انداخت

روشن نشد از تیرگی بخت که ایام
برداشت کی از خاکم و بر خاک کی انداخت

بی‌برگ و برم چون چمن‌آرای محبت
سرسبزی ما را ز بهاران به دی انداخت

غیر از تو که بی‌داد به ما می‌کنی ای دوست
پرورده‌ی خود را کسی از دست نینداخت

ما را ز صفاهان فلک از روی حسادت
برداشت ز کوی وی و در خاک ری انداخت



*این سروده در کتاب خاشاک با نام "غزل" نام‌گذاری شده است.
.
.
( دیوان-65/6 )
( خاشاک-248 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

حسود بدبخت است

تیره‌درونی که حسد پرورست
از حسد خویش به رنج اندرست

به که دگر دل نخراشد کسش
زانکه همان رنج حسادت بسش

.
.
( دیوان-246 )