۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

کهن‌سال

اگرچه کهن‌سال و فرسوده‌ایم
به روی جوانان دل آسوده‌ایم

مزن خنده بر روی پرُچین ما
که ما نیز روزی جوان بوده‌ایم

به معنی جوانیم در عشق دوست
به صورت اگر پیر و فرسوده‌ایم

ز ما سر مپیچ ای خداوند حسن
که بس سر برین آستان سوده‌ایم

به عشق تو سوگند و راه وفا
که جز راه عشقت نپیموده‌ایم

تو گر عمر ما کاستی باک نیست
که ما بر وفای تو افزوده‌ایم

تو را هم به پیش اندرست ای جوان
رهی را که پیش از تو پیموده‌ایم

 
.
.
( دیوان-151 )
( خاشاک-174 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

چیزی به‌نام زندگی

سال‌ها چیزی به‌نام زندگانی داشتم
خواب مغشوشی در آغوش جوانی داشتم

آرزویی،حسرتی،خوابی،خیالی،قصه‌یی
یک چنین چیزی به‌نام زندگانی داشتم

خنده‌یی از جهل و مستی داشتم بر لب از آنک
غفلتی از غم به‌نام شادمانی داشتم

در فراخای جهان از تنگ‌چشمی‌های خلق
خاطری آسوده از بی‌آشیانی داشتم

زیستم با تنگ‌دستی‌های طاقت‌سوز لیک
آنچه را آزادگان دارند و دانی داشتم

شکوه از بی‌هم‌زبانی کم کن ای عارف که من
در کنار او فغان از بی‌زبانی داشتم




رستم‌آباد 1339

.
.
( دیوان-146/47 )
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت: امروز پایان دو سالگی وبلاگ هست :)

۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

حسد مرد

از حسد زن فزون بود حسد مرد
وین سخنی بس مسلم است و مبرهن

مرد نخواهد که هیچ مردی ازین پیش
جسته بود راه در حریم دل زن

زن نکند آرزو جز آنکه ازین پس
مرد عزیزش ازو بود نه ز رهزن

.
.
( دیوان-458 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

فعل بد-فکر بد

فعل بد از اهل درایت بد است
فکر بدی نیز به غایت بد است

زاده شود فکر بد از یار بد
فعل بد آید پس افکارِ بد

ره به تامل رو و محبوب شو
خوب شو و خوب شو و خوب شو


.
.
( دیوان-244 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

تاریخ وفات رشید یاسمی

زین بزم رشید یاسمی رفت
یا از دل خلق خرمی رفت

آن دیده‌ی صدق و دوستی خفت
وان چشمه‌ی مهر و مردمی رفت

در چشم جهان چو اشک بدرود
بر خاک فتاد و در زمی رفت

بحری ز مروت و کرم بود
روحی که بدین مکرمی رفت

از ماتمیان او توان جست
دردی که به جان ماتمی رفت

از بیش و کم غمش چه نالم
کاین درد ز بیشی و کمی رفت

القصه به محفل عزیزان
گر شاد نشست و گر غمی رفت

پژمان پی نظم سال‌ماهش
دل‌خسته به بحر غم همی رفت

سر کردم برون ز بزم و گفتا
از بزم رشید یاسمی رفت

 
 
 
قمری1371=2-1373
 
.
.
( دیوان-465/66 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

دشمن

آن دشمنی که دوست نگردد دل من است
آن عقده‌یی که حل نشود مشکل من است

از دشمنان چگونه شکایت توان نمود
جایی که پاره‌ی تن من قاتل من است

آمد بهار و غنچه‌ی گل خنده زد به شاخ
آن غنچه‌یی که خنده نبیند دل من است

بی‌غم نبوده‌ام نفسی تا که بوده‌ام
گویی که غم سرشته در آب و گل من است

شاخ غمی است،دانه اشکی است،ای دریغ
از کشته‌ی وجود همین حاصل من است

غرقم به بحر حیرت و راه نجات
دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است

شادان به یک نگاه که غافل کند کسی
گر هست در زمانه،دل غافل من است

گفتم: مرو به‌جز دل من در دل کسی
گفتا که: این خرابه کجا قابل من است

.
.
( دیوان-78/9 )
( خاشاک-278 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

دریغا که گم کرده بودم

خداجوی‌مردی به تلبیس شیطان
کژی جست و بگزید راه خطا را

رهش زد در اول سیه‌کاره شوخی
که ناپارسا داشت بس پارسا را

قمار آشنایان و می‌خوارگان هم
بیاموختندش طریق دغا را

بس آسان کشاندند زی راه ناخوش
مر آن واژگون‌بخت بی‌رهنما را

قمارش نیاز آشنا کرد چونان
که بر خود روا داشت هر ناروا را

دغل‌باز شد،پست شد،برگ‌زن شد
که این سست‌آیین قمارآشنا را

شبی می‌گساران یک‌دل به شادی
نشستند و بستند چشم قضا را

فدای تو و نوش جان تو آن شب
گوا بود پیمان مهر و صفا را

سیه‌مست شد،آن سیه‌اختر آن‌سان
که گم کرد سر را و نشناخت پا را

کسی بذله‌یی گفت و لبخند یاران
ز خود بی‌خبر ساخت آن بینوا را

در آن خنده‌ها طعنه‌‌ها دید و ناگه
سزا داد با دشنه مر ناسزا را

چو بر دامن دار با دست قانون
به گردن گره دید بند بلا را

تماشاگر مرگ خود یافت خوش‌خوش
بسی از حریفان مهرآزما را

شنیدم که می‌گفت در واپسین دم
دریغا که گم کرده بودم خدا را

 
.
.
( دیوان-446/47 )
 

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

دیروز بود،امروز نیست

چشم و دل را روشنی زان روی بزم‌افروز نیست
سایه‌ی او بر سرم دیروز بود،امروز نیست

دی جوان‌تر بودم و دیوانه‌تر در کار عشق
تا نگویی آتشم را گرمی دیروز نیست

با محبت،با صفا،با حیله می‌آید به دست
طایر وحشی است این دل،مرغ دست‌آموز نیست

شادکامان جهان را ز آه ناکامان چه باک
سردمهران را بر آتش گر نشانی سوز نیست

روی زیبا دیدن و حیران شدن خواهم ز چشم
ورنه بی‌حاصل بود چشمی که عشق‌آندوز نیست

 
.
.
( دیوان-88 )

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

وام‌خواهی

پای طمع بشکن و دست هوس
قرض مخواه ای صنم از هیچ کس

اندکی از خواهش دل کاستن
هست گوارنده‌تر از خواستن

وام نگویم که فراوان مخواه
گر همه یک حبه بود آن مخواه

.
.
( دیوان-242 )

۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

از هر شاخی گلی

از بدی و خوبی و جهل و تمیز
هست به نسبت همه‌ چیز ای عزیز

هرکسی ار بنده و گر سرورست
از تو و من در جهتی برترست

گر همه جولاهه1 بود بی‌شکی
می‌شود آموخت ازو چیزکی

چون تو نپویی ره مستکبری
فایده‌ها یابی ازان برتری




1-جولاهه: بافنده

.
.
( دیوان-241 )