۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

تحمل

در بر گستاخ تحمل خوش‌ست
نیش زند خار ولی گل خوش‌ست

یار تو گر با تو هماهنگ نیست
چون تو درِ صلح زنی جنگ نیست

رستن اگر خواهی ازین ماجرا
او چو سر افراخت تو کوته بیا

.
.
( دیوان-244 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

دل پیر

مگر نهاده خدا در زمان خلقت من
درون سینه دل پیر خسته‌جانی را

دلی که برق‌صفت برده از دیار وجود
به سوی پیری و سوی عدم جوانی را

و گرنه گرد نسازد به عمر کوته من
دل جوان به جوانی،غم جهانی را

.
.
( دیوان-446 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

مست بی‌خواب

امشب ز دست شور شرابم نمی‌برد
یا مست آن دو چشمم و خوابم نمی‌برد

من بسته‌ی محبت و مفتون الفتم
وز درگه تو خشم و عتابم نمی‌برد

ویرانه شد سرای دل ای سیل غم ولی
جز گنج عشق ره به خرابم نمی‌برد

مال و مقام و نام،حجاب حقیقت است
شادم که فقر سوی حجابم نمی‌برد

ای سیل فتنه در غم بنیاد من مباش
من کوه استوارم،آبم نمی‌برد

.
.
( دیوان-103 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

مرگ

ای غول سیاه‌جامه ای مرگ
تا چند صلای ترک‌تازی

تا کی به سرشک سوگواران
لبخند زدن به بی‌نیازی

این باد غرور کبریا چیست
آن خنده‌ی زشت جان‌گزا چیست



با صولتی آسمانی ای مرگ
مرعوب کنی دلاوران را

در هم پیچی به بی‌نیازی
طومار غرور سروران را

وندر نظرت جهان‌گشایان
بی‌ارج‌ترند از گدایان



گر مایه‌ی وحشت جهان‌ست
آن پیکر نحس اسنخوانی

بر خاطر مردم خردمند
بار تو نمی‌کند گرانی

رو مرحم زخم خستگان باش
حقی تو ز دل‌شکستگان باش



نیروی تو سخت و سهمگین نیست
سوگند خورم به جانت ای مرگ

در دست تصادف‌ست و تقدیر
شمشیر جهان‌ستانت ای مرگ

ای مرگ تویی بدین جسارت
مامور سیاست و تجارت

.
.
( دیوان-302 )

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

جای پا

به‌جای او بماند جای او به من ..... وفا نمود جای او به‌جای او ( منوچهری )

دیشب پی وداع درین باغ و این چمن
او بود و من،که جان و تن من فدای او

آنجا کنار برکه به دامان آن درخت
تا نیمه‌شب به دامن من بود جای او

مه در میان ابر شناور به دلبری
ما هر دو محو چهره‌ی عشق‌آشنای او

شد موج‌زن نوای غم‌انگیز مرغ حق
در باغ و در سکوت پر از کبریای او

بر سینه‌ام نهاد سر نازنین و گفت
آه از نوای مرغ شباهنگ و وای او

رخ بر رخش فشردم و اشکم فرو چکید
در ظلمت شبانه به روشن‌لقای او

ناگه دوید بر سر مژگان دلکشش
اشکی؟ نه،گوهری که ندانم بهای او

ابری سیه‌سپید بر اینجا گذشت و ریخت
آبی ز دیده بر سر بستان‌سرای او

لختی به گرد برکه قدم زد حبیب من
چون شمع و من چو سایه روان از قفای او

این جای پای اوست که بر خاک نم‌زده
مانده‌ست تا به یاد من آید وفای او

او صبح‌دم بسیج سفر ساخت وین زمان
در دست من نمانده مگر جای پای او

.
.
( دیوان-460/61 )

۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

جان‌سوز

بسوخت جان من آن لعبتی که جان من است
زد آتشم به دل آن‌کس که دل‌ستان من است

حکایتی عجب است این به کس نشاید گفت
که خصم جان من است آن کسی که جان من است

چگونه خوانمت ای گل به آشیانه‌ی خویش
که برق حادثه مهمان آشیان من است

اگر زبان من از عرض عشق درماند
بیان اشک نگر کان هم از زبان من است

ز سنگ فتنه گردون مترس و آگه باش
که این معامله با مشت استخوان من است

مدار باک و جفا کن که بهر شکوفه ز دوست
ز سینه سر نزند گر فغان،فغان من است

به دادخواهی ازو وا کنم دهان هیهات
ز چشم طالع من بسته‌تر دهان من است

.
.
( دیوان-79 )
( خاشاک-117 )

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

دوست‌یابی

دوست بجو کز نفس دوستان
کنج قفس بر تو شود بوستان

نعمتی ای دوست به از دوست نیست
آچه بود خوب‌تر از دوست،چیست؟

.
.
( دیوان-240 )

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

امساک در اندرز

جهد مکن در ره اصلاح کس
یک‌ره اگر گفتی و نشنید بس

ما همه محتاج نصیحت‌گریم
به که ز اندرز کسان برخوریم

.
.
( دیوان-240 )

۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

سنتور کهنه

کهنه سنتوری در خانه‌ی یاری دیدم
که نشسته‌ست بر او گرد یتیمی ز قدیم

سال‌ها رفت و کسش دست نوازش نکشید
که نوازش نشود کودک مسکین و یتیم

آمد آنجا ز قضا دلبر سنتور زنی
دختری یافته از علم سماعی1 تعلیم

با شگفتی نظری کرد بدان لعبت و گفت
ترک این گوهر یکتا نکند عقل سلیم

به کنارش بنشاند آن مه و خوش‌خوش بگرفت
گردش از طره‌ی زرین به هزاران تعظیم

گوش‌مالی سبکش داد و چو گردید بساز2
 ناخنش بر رگ جان بر زد و مضراب به سیم

کرد از هر رگ او زمزمه‌یی تازه پدید
هم‌چو عیسی که ازو زنده شود عظم رمیم 3

موج زد نغمه‌ی سنتور و مرا گریه گرفت
که نبوده‌ست به‌جز بخت بدم یار و ندیم

گهری نخل من آوخ که ز بی‌تربیتی
بی‌ثمر ماند چو زرّ سره در دست لئیم

گر مرا تربیتی بود همانا که شدی
چیزها ساخته زین هیچ به تدبیر حکیم



1-سماع حضور معروف به سماعی از اساتید مسلم سنتور بود که چند سال پیش درگذشت
2-بساز:کوک شده، آماده برای نواختن «مصاحبی خوش و رودی بساز می‌خواهم» حافظ
3-عظم رمیم:استخوان پوسیده.
.
.
( دیوان-455 )

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

در تراس

در تراس روبرو،بیدار بختی خفته است1 
موی مواجش،ز تفریح نسیم آشفته است

ناشکفته غنچه‌یی خوش‌عطر و زیبا نوگلی
دختری شیرین و روشن‌گوهری ناسفته است

شب‌نشینی کرده و هنگام بیداریش نیست
آخر ای خورشید،پنهان شو،که ماهی خفته است

با دمی گرم،آفتابش،عاقبت بیدار کرد
کان پری‌وش،حرف سرد از هیچ‌کس،نشنفته است

از من امروز آن خدای حسن،رخ گرداند سخت
تا چه‌ها با او،زبان نرم بدگو،گفته است

با اشارت خواستم زآن گل بپرسم قصه چیست
ای دریغا آشیان خالی است،بلبل رفته است


1-تراس به فتح اول،واژه‌ی فارسی است.
.
.
( دیوان-76 )