بهجای او بماند جای او به من ..... وفا نمود جای او بهجای او ( منوچهری )
دیشب پی وداع درین باغ و این چمن
او بود و من،که جان و تن من فدای او
او بود و من،که جان و تن من فدای او
آنجا کنار برکه به دامان آن درخت
تا نیمهشب به دامن من بود جای او
تا نیمهشب به دامن من بود جای او
مه در میان ابر شناور به دلبری
ما هر دو محو چهرهی عشقآشنای او
ما هر دو محو چهرهی عشقآشنای او
شد موجزن نوای غمانگیز مرغ حق
در باغ و در سکوت پر از کبریای او
در باغ و در سکوت پر از کبریای او
بر سینهام نهاد سر نازنین و گفت
آه از نوای مرغ شباهنگ و وای او
آه از نوای مرغ شباهنگ و وای او
رخ بر رخش فشردم و اشکم فرو چکید
در ظلمت شبانه به روشنلقای او
در ظلمت شبانه به روشنلقای او
ناگه دوید بر سر مژگان دلکشش
اشکی؟ نه،گوهری که ندانم بهای او
اشکی؟ نه،گوهری که ندانم بهای او
ابری سیهسپید بر اینجا گذشت و ریخت
آبی ز دیده بر سر بستانسرای او
آبی ز دیده بر سر بستانسرای او
لختی به گرد برکه قدم زد حبیب من
چون شمع و من چو سایه روان از قفای او
چون شمع و من چو سایه روان از قفای او
این جای پای اوست که بر خاک نمزده
ماندهست تا به یاد من آید وفای او
ماندهست تا به یاد من آید وفای او
او صبحدم بسیج سفر ساخت وین زمان
در دست من نمانده مگر جای پای او
در دست من نمانده مگر جای پای او
.
.
( دیوان-460/61 )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر