۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

تنها بوده‌ام

گرچه هم‌چون آرزو دمساز دل‌ها بوده‌ام
در جهان تا بوده‌ام تنهای تنها بوده‌ام

از غرور،از حجب،از بی‌عقلی،از کم‌مایگی
بوده‌ام در جمع و تنها بوده‌ام تا بوده‌ام

این فرار از خلق و این احساس تنهایی ز چیست
من که در هر محفلی منظور دل‌ها بوده‌ام

گه اسیر سیل و گه بازیچه‌ی دست نسیم
همچو خاری خشک در دامان صحرا بوده‌ام

بس که در تردیدم از بود و نبود خویشتن
سخت حیرانم که:هستم در جهان،یا بوده‌ام

هرگزت یادی ز دور افتادگان ناید ولی
من به یادت بوده و هستم به هرجا بوده‌ام




 1339

.
.
( دیوان-147 )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر