گرچه همچون آرزو دمساز دلها بودهام
در جهان تا بودهام تنهای تنها بودهام
در جهان تا بودهام تنهای تنها بودهام
از غرور،از حجب،از بیعقلی،از کممایگی
بودهام در جمع و تنها بودهام تا بودهام
بودهام در جمع و تنها بودهام تا بودهام
این فرار از خلق و این احساس تنهایی ز چیست
من که در هر محفلی منظور دلها بودهام
من که در هر محفلی منظور دلها بودهام
گه اسیر سیل و گه بازیچهی دست نسیم
همچو خاری خشک در دامان صحرا بودهام
همچو خاری خشک در دامان صحرا بودهام
بس که در تردیدم از بود و نبود خویشتن
سخت حیرانم که:هستم در جهان،یا بودهام
سخت حیرانم که:هستم در جهان،یا بودهام
هرگزت یادی ز دور افتادگان ناید ولی
من به یادت بوده و هستم به هرجا بودهام
من به یادت بوده و هستم به هرجا بودهام
1339
.
.
( دیوان-147 )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر