۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

حسد

در همه بدها چو نکو بنگری
از همه بدتر حسدست ای پری

دیده به عیش دگران دوختن
جان و دل از رشک و حسد سوختن

کار خردمند هشیوار نیست
بگذر ازین کار که این کار نیست

دست حسادت که گلوگیر توست
جوششی از عقده‌ی تحقیر توست

از پی ناممکن و ناآمده
ممکن و موجود خود از کف مده

در بر جاه و حشم اغنیا
هیچ بود ثروت محدود ما

لیک همین هیچ تو ای جان بسی است
در بر همسایه که مسکین‌کسی است


*          *          *


نظم‌طلب باش و ظرافت‌پرست
نور و صفا بخش به هر چت که هست

مبل گران‌قیمت و فرش ثمین
بستر گسترده ز دیبای چین

دانش کوتاه و رواق بلند
پستی اندیشه و طاق بلند

در نظر مردم صاحب‌تمیز
ای همه‌چیزم تو،نیرزد به چیز

از چه درین رهگذر پیچ‌پیچ
بسته‌ای ای دلبر من دل به هیچ

جاه و خطر در نظر اهل هوش
هست،نه در جامه که در جامه‌پوش

خاطر بسیارطلب درهم است
گر دو جهان را بستاند کم است

.
.
( دیوان-245/46 )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر