ای یار ناشناخته من دوست دارمت
گاهی به جان و گاه به دل می سپارمت
گاهی به جان و گاه به دل می سپارمت
در عالم خیال ترا در کنار خویش
می بینم و به سینه ی خود می فشارمت
می بینم و به سینه ی خود می فشارمت
جانکاه شد حقیقت بی رحم زندگی
ای زاده ی تصور،از آن دوست دارمت
ای زاده ی تصور،از آن دوست دارمت
بردار پرده تا که سراپای خویش را
دستی کنم ز شوق و به گردن درآرمت
دستی کنم ز شوق و به گردن درآرمت
بازآ که روشنایی شمع وجود را
اشکی کنم ز حسرت و در پا ببارمت
اشکی کنم ز حسرت و در پا ببارمت
درد من و حکایت عشق عجیب من
پیچیده قصه یی ست که گفتن نیارمت
پیچیده قصه یی ست که گفتن نیارمت
مخلوق آرزوی منی ای شراب عشق
در جام جلوه کن که به شادی گسارمت
در جام جلوه کن که به شادی گسارمت
نی نی که من به گوشه غم خو گرفته ام
در این سیاهچال بلا از چه دارمت
در این سیاهچال بلا از چه دارمت
تا عاشقی موافق خود جویی ای عزیز
بدرود گو به دست خدا می سپارمت
بدرود گو به دست خدا می سپارمت
زعفرانیه 1340
.
.
( دیوان-94/5 )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر