نفس در سینه می لرزد ز دست دل تپیدن ها
نگه در دیده می رقصد ز شور دیدن ها
نگه در دیده می رقصد ز شور دیدن ها
شب وصل است و دارم آرزوها بهر دیدارش
هزاران دیده می خواهم من امشب بهر دیدن ها
هزاران دیده می خواهم من امشب بهر دیدن ها
سرشک شوق بر مژگان گره خوردست و می لرزد
که لطف دیگری دارد به پای او چکیدن ها
که لطف دیگری دارد به پای او چکیدن ها
بیا ای فتنه تا بر هم زنی آسایش ما را
که دل را نیست آرامی ز بیم آرمیدن ها
که دل را نیست آرامی ز بیم آرمیدن ها
زییان پیرهن سهل است اگر سودی دهد اما
نه هر کس می شود یوسف ز پیراهن دریدن ها
نه هر کس می شود یوسف ز پیراهن دریدن ها
مبادا منتی یا رب نصیب جان محرومم
که می لرزد تنم ز اندیشه ی منت کشیدن ها
که می لرزد تنم ز اندیشه ی منت کشیدن ها
نصیب کام آتش گشت و زو خونین نشد پائی
که غافل بود خار ما ز آئین خلیدن ها
که غافل بود خار ما ز آئین خلیدن ها
چو کوهی از گرانباری زمین گیرم درین وادی
خوش آن در کوه و در صحرا به سر مستی دویدن ها
خوش آن در کوه و در صحرا به سر مستی دویدن ها
به دل بس خاطراتم هست از هم صحبتان اما
نه خشنودم ز گفتن ها،نه خرسند از شنیدن ها
نه خشنودم ز گفتن ها،نه خرسند از شنیدن ها
.
.
( دیوان-61/2 )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر