۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

شوق دیدن ها

نفس در سینه می لرزد ز دست دل تپیدن ها
نگه در دیده می رقصد ز شور دیدن ها

شب وصل است و دارم آرزوها بهر دیدارش
هزاران دیده می خواهم من امشب بهر دیدن ها

سرشک شوق بر مژگان گره خوردست و می لرزد
که لطف دیگری دارد به پای او چکیدن ها

بیا ای فتنه تا بر هم زنی آسایش ما را
که دل را نیست آرامی ز بیم آرمیدن ها

زییان پیرهن سهل است اگر سودی دهد اما
نه هر کس می شود یوسف ز پیراهن دریدن ها

مبادا منتی یا رب نصیب جان محرومم
که می لرزد تنم ز اندیشه ی منت کشیدن ها

نصیب کام آتش گشت و زو خونین نشد پائی
که غافل بود خار ما ز آئین خلیدن ها

چو کوهی از گرانباری زمین گیرم درین وادی
خوش آن در کوه و در صحرا به سر مستی دویدن ها

به دل بس خاطراتم هست از هم صحبتان اما
نه خشنودم ز گفتن ها،نه خرسند از شنیدن ها

.
.
( دیوان-61/2 )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر